![]() |
![]() |
|
| کاری ندارم جز آنکه زندگی کنم |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
همه مي پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه دلکش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند
که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش کبوترها؟
چيست در کوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده جام
که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟
نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،
نه به اين آبي آرام بلند،
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،
نه به اين خلوت خاموش کبوترها،
من به اين جمله نمي انديشم.
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل يخ را با باد،
نفس پاک شقايق را در سينه کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاينده هستي را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را مي شنوم؛ مي بينم.
من به اين جمله نمي انديشم.
به تو مي انديشم.
اي سرپا همه خوبي!
تک و تنها به تو مي انديشم.
همه وقت، همه جا،
من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.
تو بدان اين را، تنها تو بدان.
تو بيا؛
تو بمان با من، تنها تو بمان.
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.
من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.
اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛
ريسماني کن از آن موي دراز؛
تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.
پاسخ چلچله ها را تو بگو.
قصه ابر هوا را تو بخوان.
تو بمان با من، تنها تو بمان.
در دل ساغر هستي تو بجوش.
من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.
فریدون |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
مردم هرگز خوشبختی خود را نمیشناسند
اما خوشبختی دیگران همیشه در جلو دیدگان آنهاست . . .
رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد ، اما حتمی است . . ....
غیرممکن کلمه ای است که فقط در فرهنگ لغت انسانهای احمق یافت می شود.
مشکلات فرصتهایی هستند که به شما داده شده اند تا بتوانید
جوهر وجود خود را بروز دهید و حداکثر تلاش خود را بکنید.
زبان عاقل درقلب اوست وقلب احمق در زبانش. زخمی که دوست وارد کرده است،بهبود نمی یابد. زمین مالک افراد است نه افراد مالک زمین. سخاوت،بخشیدن پیش از تقاضاست. سنگین ترین بار در سفر کیف خالی است. سکوت گاهی بهترین پاسخ است. مرگ تمام نفرتها را دفن می کند. . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.. خوشبختي ما در سه جمله است : تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا ولي حیف که ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم :حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا. با بهترین آرزوها |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
سال 90 هم اومد و یک دهه از عمر ما گذشت. خیلی برام جالبه بدونم ده سال پیش این موقع چه احساسی داشتم به همین خاطر رفتم سراغ دفتر خاطراتم در روز ۲۹/۱۲/۷۹ خیلی جالب بود اون موقع یه دانشجو بودم تو تهران یه کمی عاشق .... و هیچوقت فکر نمی کردم ده سال دیگه این موقع اینجا باشم دور از خانواده سر یه کار بی ربط با رشته ام!! !!! به هر حال نوشته های اون روز رو می نویسم... سلام (همیشه موقع نوشتن خاطراتم به دفتر سلام می کردم) امروز آخرین روز سال 79 است. عصر امروز سال تحویل است من هم یک هفته است که از تهران آمده ام هنوز کارهایم را انجام نداده ام .دیروز رفتیم عروسی . سال 79 چه سریع گذشت و یکسال دیگر هم به عمرم اضافه شد سال جدید را نمی دانم چگونه شروع می کنم؟ و چه اتفاقاتی می افتد چه کسانی می روند و چه کسانی جدیدی اشنا میشوم؟ مسال عمو جمشید را هم در کنارمان نداریم خدایا روح همه انهایی که ان بالا هستند را شاد کن ایرانیان راستی فکر نمی کردم از نظر احساسی اینقدر تعغیر کنم؟ و متضاد پارسال باشم (نمی دونم منظورم چی بوده؟ یادم نمیاد عاشق کی بودم؟ امسال سال خوبی بود چون به یاری خدا تونستم چشمانم را عمل کنم خدایا شکرت که هنوز سایه پدر و مادرم بالای سرم است(خدا را شکر که هنوزم هستند) احساس می کنم بنده خوبی برا خدا نبودم . راستی ایستگاه فضایی میر هم منفجر شد(اینم خبر علمی) امیدوارم امسال که سال سوم رشته خودم هستم نیز به خوبی طی کنم من مطمینم در رشته خودم موفق میشم این را اطمینان دارم از خدا می خواهم امسال به محمد و احمد کمک کند(برادرهام ) خدایا خیلی به کمک و حضورت در زندگی نیاز دارم پس من رو تنها نذار هرچند می دونم این ما هستیم که از تو دور میشیم نه تو !! امیدوارم ایران هم سال ارامی را پشت سر بگذارد امسال ریس جمهور جدید انتخاب میشود فکر کنم باز هم خاتمی باشد. یک دهه گذشت ده سال پیش من اول دبیرستان بودم و این دهه که تمام شود من دیگر از جوانی خود کم کم جدا می شوم راستی ان زمان زنده هستم چگونه زندگی ای خواهم داشت خوشبخت؟ ( می بینی که زنده ای و بازم طبق معمول داری میگی ده سال اینده کجا هستم؟)سال نو مبارک 29/12/79 اون سال ها که جون بودیم و عاشق پیشه !!!! یه تصمیمی گرفتم و اونم این بود که هر سال عید یه نامه با کسی که بعدا قراره وارد زندگیم بشه بنویسم و در پاکت بذارم که بعدا بدم خودش بخونه کلی نامه جمع شد اما امسال طی یک تصمیم آنی همه رو باز کردم و خوندم چون ظاهرا قرار نیست کسی بیاد و بمونه!!! نامه اون سال رو هم خوندم یعنی عید 79 برا کسی که عشق اینده من قرار بود بشه!! چه کارای می کردم!!! تو جوونی و جاهلی خواهر!! راستی ده سال دیگه که 40 ساله هستم کجا؟ تنها؟ راضی؟ آرامش دارم؟ از گذشته ام پشیمون نیستم؟ ۲۸ میرم خونه یکم و دوم هم مرخصی گرفتم اما بعدش باید بیام و تا هفتم شیفت باشم خدایا!!! فرصت نشد برم خونه کمک مامانم!! امسال عید هم محمد پیش ما نیست رفته مالزی!! تو دیار غربت چقدر دلم براش تنگ میشه! خدایا کشتی طوفان زده زندگی خانواده ما رو به یه ساحل نجاتی برسون
گرفتارن و نا امید از لطف تو ایمان به بودن خودت و تنها نذاشتنشون رو
بهشون یاداوری کنی!! و سلامتی تو عید همه شما مبارک و شاد باشید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 1:44 قبل از ظهر توسط یسنا |
|
|
گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی، من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی، توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.
گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت
گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند و ... مادر گفت: دوستت دارم و آرزوی کافی برای تو می کنم. دختر جواب داد: مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تو می کنم . آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که میخواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمیخواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: تا حالا با کسی خداحافظی کردید که میدانید برای آخرین بار است که او را میبینید؟ جواب دادم: منو ببخشید که فضولی میکنم چرا آخرین خداحافظی؟ او جواب داد: من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی میکنه. من چالشهای زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود . وقتی داشتید خداحافظی میکردید شنیدم که گفتید : آرزوی کافی را برای تو میکنم. میتوانم بپرسم یعنی چه؟ او شروع به لبخند زدن کرد و گفت:... . این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن. او مکثی کرد و درحالیکه سعی میکرد جزئیات آن را بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: وقتی که ما گفتیم آرزوی کافی را برای تو میکنم. ما میخواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته میماند داشته باشیم. سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد :... *** آرزوی خورشید کافی برای تو میکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است . آرزوی باران کافی برای تو میکنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد . آرزوی شادی کافی برای تو میکنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد . آرزوی رنج کافی برای تو میکنم که کوچکترین خوشیها به بزرگترینها تبدیل شوند . آرزوی بدست آوردن کافی برای تو میکنم که با هرچه میخواهی راضی باشی . آرزوی از دست دادن کافی برای تو میکنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی . آرزوی سلامهای کافی برای تو میکنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی ... بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت . می گویند که تنها یک دقیقه طول می کشد که دوستی را پیدا کنید تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول میکشد تا او را فراموش کنید . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
من برگشتمممممممم!!!
عروسی بدک نبود!! خیلی خوب هم نبود! ایشالا خوشبخت بشن! هرچند تفاوت فرهنگی خیلی زیادی داشتیم!! اصلا هم سطح نبودیم!! نمیدونم؟ ابادان شهر خاطره های بچگی من هم خیلی تعغیر کرده بود ولی پیشرفت؟؟ چی بگم؟ راستی مدیرمون باز نشسته شد! دیروز معارفه مدیر جدید بود به نظر آدم خوبی میاد خدا به خیر کند... برمی گردم... پس هستم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
سلامم........خیلی وقته چیزی ننوشتم! نمی دونم چرا!!!!! زندگی طبق روال همیشگی آروم
میگذره!!! هر سال که پاییز میاد با خودم میگم سال دیگه زنده هستم که دوباره پاییز برگ ریز رو ببینم!!!؟تا سال دیگه!! برم پیش مامانم اینا که از اونجا با هم بریم فکر میکنم خوش بگذره نرفتم؟ فکر کنم ۱۵ سالی بشه!!! آبادان تنگ شده!!! نمی دونم شهر چه شکلی شده؟ تعغیر کرده؟؟ چقدر دلم می خواست می تئنستم برم پابوس آقا امام رضا کنیم!! ولی نشد مامان رو هم با خودم ببرم البته اگر ابجی کوچیکه که امسال کنکور داره بذاره این ترم فقط ۲ واحد درس گرفتم خدا رو شکر شاگردای این ترمم برعکس قبلیا خیلی آروم و مودب هستن!!! پارسال دیونم کردن!!! وای وای فعلا برم راستی امروز باز میخوام برم دکتر برا حجامت این سردرد میگرنی من داره منو عاصی میکنه!!! شاید فرجی شد!! بازم تولد اقا رو بهتون تبریک میگم!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط یسنا |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم لطیف را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم
خوب یادم هست از بهشت که امدم تنم از نور بود و بالم از نسیم! بس که لطیف بودم توی مشت دنیا جا نمی شدم!! اما زمین تیره بود. کدر بود.سفت بود و سخت! دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شدو من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر!!! من سنگ شدم و سد دیوار. دیگر نور از من نمی گذرد دیگر اب از من عبور نمی کند روح در من روان و جان جریان ندارد. حالا تنها یادگار ی ام از بهشت و از لطافتش چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام گریه نمی کنم تا تمام نشود می ترسم بعد از ان چشم هایم سنگ ریزه ببارد یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک سنگ ریزه شود و روح سنگ و صخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟ وقتی تیره ایم وقتی سراا کدریم بگذرد نا پدید می شود. یا لطیف!!کاشکی دوباره مشتی تنها تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و می ورزیم و نا پدید می شدم! مثل هوا که ناپدید است مثل خودت که ناپیدایی... یا لطیف!! مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش.... عرفان نظر اهاری
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 4:0 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آيندهاش بکند . پسر هم مثل تقريباً بقيه همسن و سالانش واقعاً نمیدانست که چه چيزى از زندگى میخواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت . ***********
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم مرداد 1389ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زندگی پیر تر از تمامی زندگان است. همان گونه که زیبایی بود
پیش از انکه زیبا بر زمین زاده شود. و حقیقت ، حقیقت بود پیش از انکه بر زبان آید. زندگی در سکوت ما آواز می خواندو در خواب سبک ما رویا می بیند. حتی انگاه که سر خورده و پستیم زندگی تاج دار و سر بلند است. و انگاه که می گرییم زندگی زندگی به زور لبخند می زند حتی انگاه که به زنجیریم زندگی آزاد است. جبران |
| آرشیو موضوعی |
|
دلتنگی شعر های قشنگ داستانک عمومی تبریک ای خدا!!! خدا جون دوست دارم! عکس خاطره خواجه شیراز عبارات نیرو بخش از دولت عشق روز نوشت ها.. |
|
RSS
|