تبليغاتX

خدا را جا به دلهای شکسته است...
کاری ندارم جز آنکه زندگی کنم
 
منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور
آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی
به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات اوردم
قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان.رهایت من نخواهم کرد
 
سهراب سپهری
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
 

 

همه مي پرسند:

 

چيست در زمزمه مبهم آب؟

 

چيست در همهمه دلکش برگ؟

 

چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند

 

که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟

 

چيست در خلوت خاموش کبوترها؟

 

چيست در کوشش بي حاصل موج؟

 

چيست در خنده جام

 

که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟

 

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

 

نه به اين آبي آرام بلند،

 

نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،

 

نه به اين خلوت خاموش کبوترها،

 

من به اين جمله نمي انديشم.

 

من مناجات درختان را هنگام سحر،

 

رقص عطر گل يخ را با باد،

 

نفس پاک شقايق را در سينه کوه،

 

صحبت چلچله ها را با صبح،

 

نبض پاينده هستي را در گندم زار،

 

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

 

همه را مي شنوم؛ مي بينم.

 

من به اين جمله نمي انديشم.

 

به تو مي انديشم.

 

اي سرپا همه خوبي!

 

تک و تنها به تو مي انديشم.

 

همه وقت، همه جا،

 

من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.

 

تو بدان اين را، تنها تو بدان.

 

تو بيا؛

 

تو بمان با من، تنها تو بمان.

 

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.

 

من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.

 

اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛

 

ريسماني کن از آن موي دراز؛

 

تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.

 

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

 

قصه ابر هوا را تو بخوان.

 

تو بمان با من، تنها تو بمان.

 

در دل ساغر هستي تو بجوش.

 

من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛

 

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.

 

فریدون

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
مردم هرگز خوشبختی خود را نمیشناسند

اما خوشبختی دیگران همیشه در جلو دیدگان آنهاست .
. .

 

رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد ، اما حتمی است . . .... 

 

غیرممکن کلمه ای است که فقط در فرهنگ لغت انسانهای احمق یافت می شود.
...کسی که از هیچ کس خوشش نمی آید،بدبخت تر از کسی است که هیچ کس دوستش ندارد.

 

مشکلات فرصتهایی هستند که به شما داده شده اند تا بتوانید

جوهر وجود خود را بروز دهید و حداکثر تلاش خود را بکنید.

 


دنیا آنقدر وسیع است که برای همه ی مخلوقات جایی هست

به جای آنکه جای کسی را بگیرید،تلاش کنید جای واقعی خود را بیابید.

زبان عاقل درقلب اوست وقلب احمق در زبانش.
زخمی که دوست وارد کرده است،بهبود نمی یابد.
زمین مالک افراد است نه افراد مالک زمین.
سخاوت،بخشیدن پیش از تقاضاست.
سنگین ترین بار در سفر کیف خالی است.
سکوت گاهی بهترین پاسخ است.
مرگ تمام نفرتها را دفن می کند.

.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛
اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.
به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.
ما خانه ای حصیری تهیه کرده  ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.
بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.
نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’
پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’
نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،
باید این  کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.
به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!

پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.
با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!
فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛
اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد
و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد
که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛
او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما ...راضی نیستند


--

خوشبختي ما در سه جمله است : تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا 

ولي حیف که ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم :حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا.                                 

با بهترین آرزوها

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

 
 

لطفاً خودت رو به مردن نزن!!

شب ها زود بخواب. صبح ها زودتر بیدار شو.

نرمش کن. بدو. کم غذا بخور.

زیر بارون راه برو.گلوله برفی درست کن.

هرچندوقت یکبار نقاشی بکش.

در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن.

سفید بپوش. آب نبات چوبی لیس بزن.

بستنی قیفی بخور . به کوچکتر ها سلام کن.

شعر بخوان . نامه ی کوتاه بنویس.

زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست خط بکش.

به دوستهای قدیمیت تلفن بزن.

شمال برو . شنا کن.

هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن.

خواب ببین . شعر بخوان . بدو . چای بخور و برای دیگران چای دم کن.

جوراب های رنگی بپوش.

مادرت رو بغل کن . مادرت رو ببوس . مادرت رو بو کن.

به پدرت احترام بزار و حرفاش رو گوش کن.

دنبال بازی کن. اگرنشد وسطی بازی کن .

به برگ درخت ها دقت کن به بال پروانه ها دقت کن.

قاصدک ها رو بگیر و فوت کن. خواب ببین.

از خواب های بد بپر و آب بخور.


به باغ وحش برو. چرخ و فلک سوار شو.پشمک بخور.

کوه برو. هرجا خسته شدی یک کم دیگه هم ادامه بده.

خواب هات رو تعریف نکن.خواب هات رو بنویس.


بخند. چشم هات رو روی هم بگذار.شعر بخون .سپید بپوش.

شیرینی بخر.با بچه ها توپ بازی کن. برای خودت برنامه بریز.

قبل از خواب موهات رو شانه کن. به سر خودت دستی بکش.
خودت رو دوست داشته باش برای خودت دعا کن!

برای خودت دعا کن که آرام باشی.

وقتی طوفان می آید تو همچنان آرام باشی

تا طوفان از آرامش تو آرام بگیرد.

برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛
آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون

کنار بروند و خورشید دوباره بتابد.

برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی.

بتوانی هم صحبتش باشی و صبح ها برایش نان تازه بگیری.

برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی.

برای خودت دعا کن  تا همه ی شب ها یت ماه داشته باشد؛

چون در تاریکی محض راه رفتن خیلی خطرناک است.

ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی.

برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخر راهی را که

بایدبروی خیلی طولانی است. خیلی چاله چوله دارد؛ دام های زیادی

در آن پهن شده است و باریکه های خطرناکی دارد؛ پر از گردنه های حیران

و سنگلاخ های برف گیر است.

برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی

چون هر جای راه بایستی مرده ای و مرگی که شکل نفس نکشیدن

به سراغ آدم بیاید، خیلی دردناک است.
هیچ وقت خودت را به مردن نزن.

برای خودت دعا کن که زنده بمانی.زنده ماندن چند راه حل ساده دارد!
برای اینکه زنده بمانی نباید بگذاری که هیچ وقت

بیشتر از چیزی که نیاز داری بخوابی.


باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد.
بیداری هایی آمیخته با روشنایی ، صدا ، نور ، حرکت.
تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی.همیشه سهمت را بخواه.
و بیشتر از آن چه که به تو شادمانی ارزانی میشود در دنیا شادمانی
بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند.

برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و


نگذاری هیچ چیز ی سینه ات را آلوده کند.
برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد.
هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها

بخواه قلبت را معاینه کنند.دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را

و ببینند به اندازه ی کافی ذخیره شادمانی در قلبت داری یا نه!!
اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام میشود باید بروی پشت

پنجره وبه آسمان نگاه کنی . آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن


تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛

آن وقت صدایش کن؛

به نام صدایش کن؛


او حتماً برمیگردد و به تو نگاه میکند و از تو میپرسد که چه میخواهی؟؟!

تو صریح و ساده و رک بگو.

هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه.
خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمیکند.

شادمان باش او به تو زندگی بخشیده است و کمکت میکند

که زنده بمانی . از او کمک بگیر. از او بخواه به تو نفس

پشمک ، چرخ و فلک ، قدم زدن ، کوه ،سنگ ،

دریا ، شعر ، درخت ، تاب ، بستنی ،

اشک، حوض، شنا ،راه ، توپ ، دوچرخه ،


دست ، آلبالو ، لبخند ، دویدن


          و عشق

     بدهد.

آن وقت قدر همه ی اینها را بدان و آن قدر زندگیت را ادامه بده

که زندگی از این که

   تو زنده هستی به خودش ببالد!!

دیگران را فراموش نکن
 
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
 

سال 90 هم اومد و یک دهه از عمر ما گذشت. خیلی برام جالبه بدونم ده  سال پیش این موقع چه احساسی داشتم به همین خاطر رفتم سراغ دفتر خاطراتم در روز ۲۹/۱۲/۷۹ خیلی جالب بود

اون موقع یه دانشجو بودم تو تهران یه کمی عاشق ....

و هیچوقت فکر نمی کردم ده سال دیگه این موقع اینجا باشم دور از خانواده 

سر یه کار بی ربط با رشته ام!! !!!

به هر حال نوشته های اون روز رو می نویسم...

سلام (همیشه موقع نوشتن خاطراتم به دفتر سلام می کردم) امروز آخرین روز سال 79 است. عصر امروز سال تحویل است

من هم یک هفته است که از تهران آمده ام هنوز کارهایم را انجام نداده ام .دیروز رفتیم عروسی .

سال 79 چه سریع گذشت و یکسال دیگر هم به عمرم اضافه شد سال جدید را نمی دانم چگونه شروع می کنم؟ و چه اتفاقاتی می افتد

چه کسانی می روند و چه کسانی جدیدی اشنا میشوم؟ مسال عمو

جمشید را هم در کنارمان نداریم خدایا روح همه  انهایی که ان بالا هستند

را شاد کن امیدوارم امسال سال خوبی باشد از هر نظر برای همه

ایرانیان راستی فکر نمی کردم از نظر احساسی اینقدر تعغیر کنم؟ و متضاد پارسال باشم (نمی دونم منظورم چی بوده؟ یادم نمیاد عاشق کی بودم؟

امسال سال خوبی بود چون به یاری خدا تونستم چشمانم را عمل کنم

خدایا شکرت که هنوز سایه پدر و مادرم بالای سرم است(خدا را شکر که هنوزم هستند)

احساس می کنم بنده خوبی برا خدا نبودم . راستی ایستگاه فضایی میر

هم منفجر شد(اینم خبر علمی) امیدوارم امسال که سال سوم رشته

خودم هستم نیز به خوبی طی کنم من مطمینم در رشته خودم موفق

میشم این را اطمینان دارم

از خدا می خواهم امسال به محمد و احمد کمک کند(برادرهام )

خدایا خیلی به کمک و حضورت در زندگی نیاز دارم پس من رو تنها نذار

هرچند می دونم این ما هستیم که از تو دور میشیم نه تو !! امیدوارم ایران

هم سال ارامی را پشت سر بگذارد امسال ریس جمهور جدید انتخاب میشود

 فکر کنم باز هم خاتمی باشد. یک دهه گذشت ده سال پیش من اول

 دبیرستان بودم و این دهه که تمام شود من دیگر از جوانی خود کم کم جدا

 می شوم راستی ان زمان زنده هستم چگونه زندگی ای خواهم داشت

خوشبخت؟ ( می بینی که زنده ای و بازم طبق معمول داری میگی ده سال اینده کجا هستم؟)سال نو مبارک 29/12/79

اون سال ها که جون بودیم و عاشق پیشه !!!! یه تصمیمی گرفتم و اونم

این بود که هر سال عید یه نامه با کسی که بعدا قراره وارد زندگیم بشه

بنویسم و در پاکت

بذارم که بعدا بدم خودش بخونه کلی نامه جمع شد اما امسال طی یک

تصمیم آنی همه رو باز کردم و خوندم چون ظاهرا قرار نیست کسی بیاد و

بمونه!!! نامه اون سال رو هم خوندم یعنی عید 79 برا کسی که عشق اینده من قرار بود بشه!!

چه کارای می کردم!!! تو جوونی و جاهلی خواهر!!

راستی ده سال دیگه که 40 ساله هستم کجا؟ تنها؟ راضی؟ آرامش دارم؟ از گذشته ام پشیمون نیستم؟ بازم همون سوالای همیشگی!!

۲۸ میرم خونه یکم و دوم هم مرخصی گرفتم اما بعدش باید بیام و تا هفتم

شیفت باشم خدایا!!! فرصت نشد برم خونه کمک مامانم!! امسال عید هم محمد پیش ما نیست رفته مالزی!! تو دیار غربت چقدر دلم براش تنگ میشه!

خدایا کشتی طوفان زده زندگی خانواده ما رو به یه ساحل نجاتی برسون

 و آرامش آرامش!! و سلامتی برا همه!! امیدوارم همه اونهایی که الان

گرفتارن و نا امید از لطف تو  ایمان به بودن خودت و تنها نذاشتنشون رو

 

بهشون یاداوری کنی!! و سلامتی تو

عید همه شما مبارک و شاد باشید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط یسنا | 

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،

من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست،

اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید

عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان

چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم،

آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی،

توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد

بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی،

می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی.

آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،

تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،

من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی

وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت

گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند و ...

مادر گفت: دوستت دارم و آرزوی کافی برای تو می کنم.

دختر جواب داد: مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است.

محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تو می کنم .

آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت.

مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد.

آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند.

من نمی‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی

خودش با این سؤال اینکار را کرد:

تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می‌دانید برای آخرین بار است که او را می‌بینید؟

جواب دادم:

منو ببخشید که فضولی می‌کنم چرا آخرین خداحافظی؟

او جواب داد:

من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می‌کنه.

من چالش‌های زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود .

وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید

شنیدم که گفتید : آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. می‌توانم بپرسم یعنی چه؟

او شروع به لبخند زدن کرد و گفت:...

. این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن.

او مکثی کرد و درحالیکه سعی می‌کرد جزئیات آن را بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد

و گفت: وقتی که ما گفتیم آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. ما می‌خواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته می‌ماند داشته باشیم.

سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد :...

***

آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است .

آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .

آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .

آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترینها تبدیل شوند .

آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با هرچه می‌خواهی راضی باشی .

آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .

آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی ...

بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت .

می گویند که تنها یک دقیقه طول می کشد که دوستی را پیدا کنید

تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می‌کشد تا او را فراموش کنید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
من برگشتمممممممم!!!

عروسی بدک نبود!! خیلی خوب هم نبود! ایشالا خوشبخت بشن! هرچند تفاوت فرهنگی

خیلی زیادی داشتیم!! اصلا هم سطح نبودیم!! نمیدونم؟ ابادان شهر خاطره های بچگی من

هم خیلی تعغیر کرده بود ولی پیشرفت؟؟ چی بگم؟

راستی مدیرمون باز نشسته شد! دیروز معارفه مدیر جدید بود به نظر آدم خوبی میاد

خدا به خیر کند... برمی گردم... پس هستمتا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
سلامم........خیلی وقته چیزی ننوشتم! نمی دونم چرا!!!!! زندگی طبق روال همیشگی آروم

میگذره!!! هر سال که پاییز میاد با خودم میگم سال دیگه زنده هستم که دوباره پاییز برگ ریز رو

ببینم!!!؟تا سال دیگه!! آخر هفته دعوت شدیم عروسی پسر دایی مامانم!! آبادان من باید

برم پیش مامانم اینا که از اونجا با هم بریم فکر میکنم خوش بگذره می دونی چند ساله آبادان

نرفتم؟ فکر کنم ۱۵ سالی بشه!!! اوه عمر آدم چه زود میگذره!!!! چقدر دلم برای بوی شرجی آبادان

آبادان تنگ شده!!! نمی دونم شهر چه شکلی شده؟ تعغیر کرده؟؟

چقدر دلم می خواست می تئنستم برم پابوس آقا امام رضا امروز که تولدشه و عرض ادب

کنیم!! ولی نشدبرا آخر آبان زایر سرای اداره اسم نوشتم اگر اگر بطلبه و بشه که برم !!! می خوام

مامان رو هم با خودم ببرم البته اگر ابجی کوچیکه که امسال کنکور داره بذاره

این ترم فقط ۲ واحد درس گرفتم خدا رو شکر شاگردای این ترمم برعکس قبلیا خیلی آروم و مودب

هستن!!! پارسال دیونم کردن!!! وای وای

 فعلا برم راستی امروز باز میخوام برم دکتر برا حجامت این سردرد میگرنی من داره منو عاصی

میکنه!!! شاید فرجی شد!!

   بازم تولد اقا رو بهتون تبریک میگم!!!

هر چند حال و روز زمین و زمان بد است
یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای
آنجا برای عشق شروعی مجدد است

******************************

مرا طلای گنبد تو بی قرار می‌کند
کسی مرا به دوش ابرها سوار می‌کند
خیال می‌کند که دیدن تو قسمتش شده
همین کسی که دارد از خودش فرار می‌کند          

     

برای مریض منم دعا کنید هر ده روز باید یه آمپول بزنه ۱۴۰ هزار تومن

دعا کنید خوب بشه یا پول آمپولا زودتر جور بشه!!

        

بلیط ماندن است مانده روی دستهای من
در این همه مسافر حرم نبود جای من؟
رفیق عازم سفر، فقط «سلام» را ببر
سفارش مریض حضرت امام را ببر

یا علی!!!!                      

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط یسنا | 

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل كرده است .


 

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام . یكی ذوق میكند كه ترا بر روی برنج نوشته،‌یكی ذوق میكند كه ترا فرش كرده ،‌یكی ذوق میكند كه ترابا طلا نوشته ،‌یكی به خود میبالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم ؟


 

  قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان كه ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یك نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ....


 

  قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،‌حفظ كنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند . خوشا به حال هر كسی كه دلش رحلی است برای تو . آنانكه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می كنند ،‌گویی كه قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن كرده ایم تنها بخشی از اسلام است كه به صلیب جهالت كشیدیم 

 

و حالااز کم کاری خودم شرمنده باشم یا توهین دیگران؟ 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم لطیف را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم

خوب یادم هست از بهشت که امدم تنم از نور بود و بالم از نسیم! بس که لطیف بودم توی مشت

دنیا جا نمی شدم!! اما زمین تیره بود. کدر بود.سفت بود و سخت! دامنم به سختی اش گرفت

و دستم به تیرگی اش آغشته شدو من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر!!!

من سنگ شدم و سد دیوار. دیگر نور از من نمی گذرد دیگر اب از من عبور نمی کند روح در من روان

و جان جریان ندارد.

حالا تنها یادگار ی ام از بهشت و از لطافتش چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام

گریه نمی کنم تا تمام نشود می ترسم بعد از ان چشم هایم سنگ ریزه ببارد

یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک سنگ ریزه شود و روح سنگ و صخره؟

این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟

وقتی تیره ایم وقتی سراا کدریمبه چشم می آییم و دیده می شویم! اما لطافت هر چیز که از حد

بگذرد نا پدید می شود.

یا لطیف!!کاشکی دوباره مشتی تنها تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم

و می ورزیم و نا پدید می شدم! مثل هوا که ناپدید است مثل خودت که ناپیدایی... یا لطیف!!

مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش....

                                                                                    عرفان نظر اهاری

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

اگر تو خواستي قبل از من بميري

بهم بگو که مي خواي يه دوست رو هم همراه خودت ببري يا نه .

**

اگر مي خواي صد سال زندگي کني

من مي خوام يه روز کمتر از صد سال زندگي کنم

چون من هرگز نمي تونم بدون تو زنده باشم.

 

***

دوستي واقعي مثل سلامتي هست

ارزش اون رو معمولا تا وقتي که از دستش بديم نمي دونيم.

****

جلوي من قدم بر ندار،

شايد نتونم دنبالت بيام.

پشت سرم راه نرو،

شايد نتونم رهرو خوبي باشم.

کنارم راه بيا و دوستم باش.

*****

اگر تمام دوستام بخوان از يه پل رد بشن،

من با اونا عبور نخواهم کرد،

بلکه اون طرف پل خواهم بود براي کمک به اونا.

*****

هر کسي چيزايي رو که شما مي گين مي شنوه.

ولي دوستان به حرفاي شما گوش مي دن.

اما بهترين دوستان

حرفايي رو که شما هرگز نمي گين مي شنون.

*****

يه دوست، فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه

و مي تونه وقتي تو کلمات رو فراموش مي کني

اونا رو واسه ات بخونه.

*****

پدرم هميشه بهم مي گه موقع مردن ،

اگر پنج تا دوست واقعي داشته باشي ،

اونوقت هست که زندگي بزرگي داشتي.



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

 

 

انتظار فقط در ما خلاصه نمی شود

او هم از ما انتظار دارد.

میلاد چشم و چراغ کوچه های شب زده و دلواپس مبارک باد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند . پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چيزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت .
 
يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب .
 
کشيش پيش خود گفت : « من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد . آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر می‌دارد ..»
 
اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست . اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .
 
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت .. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد . کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند .
 
کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد . سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . .. .
 
کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت :
« خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سياستمدار خواهد شد ! »

***********


 

ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد... این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است! آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...
پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!! پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!!
من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!! پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!! چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!
پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...! در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد
 
                                           **********

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زندگی پیر تر از تمامی زندگان است. همان گونه که زیبایی بود
پیش از انکه زیبا بر زمین زاده شود. و حقیقت ، حقیقت بود
پیش از انکه بر زبان آید. زندگی در سکوت ما آواز می خواندو در خواب سبک ما
رویا می بیند. حتی انگاه که سر خورده و پستیم زندگی
تاج دار و سر بلند است. و انگاه که می گرییم زندگی
زندگی به زور لبخند می زند حتی انگاه که به زنجیریم
زندگی آزاد است.
جبران

نوشته های پیشین
آبان 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
دی 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
آرشيو
آرشیو موضوعی
دلتنگی
شعر های قشنگ
داستانک
عمومی
تبریک
ای خدا!!!
خدا جون دوست دارم!
عکس
خاطره
خواجه شیراز
عبارات نیرو بخش
از دولت عشق
روز نوشت ها..
پیوندها
30nama
آدمک باران
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش
دلها بیاد خدا آرام می گیرد
بی دغدغه با من باش
طنز نوشت های یک سفیر
آشفتگی ها
همکنون
یه مرد امیدوار
پاپیروس
گارد جاویدان
دچار یعنی عاشقی
تنها در افریقا
من عاشقم
ما مال همیم!
حال دل با تو گفتنم هوس است
وبلاگ شلم شوربا
پشه در سرزمین عجائب
صدای بلند
بلاگ نوشت
توکا نیستانی
ماهی سیاه کوچولو
شا باجی خانوم
اریک
شبنم شب
خاطرات یک زن شوهر مرده
شبی که فروخته شدم
فکار
حجاب
پنج
نجف زاده
شبهای یب ستاره من
پلنگ صورتی
... جای من خالی
عشق یعنی خدا
عکس نوشت
چهار ستون عشق
حرف آلود
یکه تاز آسمان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM