تبليغاتX
خدا را جا به دلهای شکسته است...
کاری ندارم جز آنکه زندگی کنم

افتاب را به تو نمی دهم

تا خرده خرده بشکافی اش و از آن هزاران ستاره بسازی!!

ماه را به تو نمی دهم

تا به خاطر کوه نور  دریای مروارید را انکار کنی!

ستاره ها را به تو نمی دهم

تا بگویی خوشا شبهایبی مهتاب!

 

آسمان را به تو می دهم

تا ندانی که چه باید کرد.....

                                                                      مفتون

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 12:58  توسط یسنا | 
ای فرزند ادم تا چه حد مرا فراموش می کنی!!! و تا چه حد به من کفر می ورزی؟

همانا که من نسبت به بندگانم ذره ای ظالم نیستم!!

تا کی نعمتم را کفران می کنی در حالی که رزق روزانه ات را از من دریافت می داری!!

تا کی ربوبیت مرا انکار می کنی در حالی که جز من پروردگاری نداری!!

تا کی به من جفا و بی مهری می کنی در حالی که من هرگز به تو بی مهری نکرده ام!

برای بیماری جسم تان نزد طبیب می روید پس چه کسی شما را از گناهانتان شفا می دهد<

هنگامی که گناه کوچکی انجام می دهی خردی ان را منگر بلکه بنگر چه کسی را نافرمانی

می کنی!! و هنگامی که رزق کمی دریافت می کنی کمی ان را در نظر نگیر بلکه ببین از

چه کسی ان را گرفته ای!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 13:19  توسط یسنا | 
سلام

کوهنورد برگشت!! صعود به دومین قله ایران رو به خودم تبریک می گم

سفر خوبی بود خیلی خو ش گذشت هرچند بسیار خسته کننده بود!!!

همه چیز به خوبی تمام شد و به قله رسیدیم که یه اتفاق بد افتاده

و همه خوشحالی ما رو ذایل کرد!! هر چند خدا را شکر به خیر و خوشی تمام شد

اما یه خاطره بد از علم کوه برای ما به جا گذاشت!!

وقتی رسیدیم قله دوربین دست سرپرست گروه بود که از ما عکس بگیره که ناگهان

یه لاشه سنگ بزرگ از زیر پای یکی از گروههای دیگه سر خورد و رو سر سرپرستمون ریخت

و اونم به دره پرت شد!! زرنگی خودش و کمک خداوند بود که نجات پیدا کرد و فقط زخمی شد

تمام گروه یکسره جیغ می زدند و گریه می کردند!! بماند که با چه بدبختی از اون بالا

اوردنش پایین!! چقدر اذیت شد! ما هم مثل لشگر شکست خورده و گریان اومدیم پایین!

بازم خدا را شکر که اتفاق تلخی نیفتادخیلی وحشتناک بود!!

ولی در اوج بودن چه احساس خوبی به ادم دست میده!! انگار به خدا نزدیکتری! همه چیز

تمییز زلال!! و ارام ساکت و با صلابته!

وقتی داشتم برمی گشتم اس ام اس رسید که خسرو شکیبایی فوت شده!!

خیلی ناراحت شدم!! اصلا باورم نمیشه!!روحش شاد! با اون صدای جاودانه اش

(( پیش از انکه به اوج برسیم پیشکسوت می شویم. خسرو شکیبایی))

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 14:21  توسط یسنا | 
سلام

فردا می خواهم با هیئت کوهنوردی برم علم کوه؟ ( نمی دونم شاید با الف بنویسنش؟)

اظطراب دارم آخه تا حالا کوه به این بلندی نرفتم! کوههای شهرمون رو تقریبا همه رو رفتم

ولی این یه کوه واقعیه

اگه سالم برگشتم که براتون می گم چه جوری بود اگرم....  حلالم کنید!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 12:21  توسط یسنا | 

سلام.....سلام ! صد تا سلام

بعد از دو هفته دوری برگشتم!!! اخیش! دلم برا ی همه واینجا تنگ شده بود

هر چند فکر نکنم کسی نبودنم رو حس کرده باشه!!!

خدا رو شکر تمام شد  امتحاناتی با طعم فوتبال ‌- بی برقی و سوسک ....

تصور کن داری مسابقه فوتبال می بینی و کیفور از برد اسپانیا که هم اتاقی عزیز

بیاد در اتاق تلویزیون و از تو بخواهد که تشریف بیاری بالا!!! وقتی میری می بینی

تو راهرو ایستادن و داخل اتاق نمیرن!!! کاشف به عمل اومد فهمیدیم یه سوسک

چاق و چله تو اتاق منم تمام مواردی که امکان داره ادمیزاد از اونها بترسه در

وجودم هست به جز ترسیدن از سوسک!! و در میان جماعت نسوان کلی

شجاع تشریف دارم ... سوسک مورد نظر به دست ما به هلاکت رسید

هم اتاقی های محترم را هم تهدید فرمودیم آخرین بارتان باشد که ما را در

زمان دیدن فوتبال صدا زده و به امر قبیح قتل موجودات بی گناه وا می دارید!!!

این یکی رو داشته باشید ... فردا صبح ساعت ۸ امتحان داری و تمام روز رو دنبال

گرفتاری یکی از دوستان بودی و ۳۰ :۹ خسته و کوفته برگشتی خوابگاه!! هول هولکی

یک ساعت جزوه رو خوندی و ۳۰ : ۱ خوابیدی که نصف شب یکی بیدارت میکنه

منو بگی حاضرم بمیرم ولی از خوابم نزنم!! میگم چی شده؟ میگه؟ یه سوسک

از رو دستم رد شده جمع تر بخواب منم بیام پیشت( آخه تخت من بالا بود)

منم عمراْ حاضر باشم رختخوابم رو با یکی شریک بشم!!  گفتم بیا

بالا سر جای من بخواب من میام پایین!! ( چه فداکاری بزرگی)

اومدم تخت پایین!!!! حالا مگه دیگه خوابم میبرد ؟ خودم و هم اتاقی ترسو

و حضرت سوسک ... زمین و زمان رو فحش دادم.....

حالا هم برگشتم!!!  تابستان!! گرما!!! آإ برق!!! و گرد و خاک فراوان که از کشور

برادر و عزیز عراق بر سر ما می بارد..... ببار که از همه جا باریده!!!

دو سه روزی هم خاله جان با بچه ها از خارج از کشور تشریف اورده بودند تهران

و من مهمانشان بودم و تمام مدت شاهد غر زدن بچه ها که اینجا چرا اینجوری؟

ولی خوش گذشت... و سایه ها می دانند  که چه تابستانیست!!!

                                                                                تا بعد.....


 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 14:34  توسط یسنا | 

اگر مرا  بر فراز تپه ای به دار آویزند

           ای مادر !!

دانم که عشق کدام کس  تا آن فراز مرا همراه خواهد برد

اگر در پهنه دریاهای ژرف غرق شوم

         ای مادر!

دانم که اشک های کدام کس در آن ژرفنا به من خواهد رسید

اگر جسم  و جان من به لعن و نفرین  گرفتار آید

   ای مادر!

دانم که دعای  کدام کس مرا رستگار خواهد کرد

                                                                                  کیپلینگ

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 13:24  توسط یسنا | 

همین لحظه اینقدر اشک برای ریختن دارم که موهایت تر شوند

خودم را از تو دور کرده ام  با این وجود.....

توجه و عشق تو هنوز در دلم بر پاست

تو سر پناه و مامن من هستی که مرا از

گزندها و آسیب ها حفظ   می کنی

من از دیوار ها می گذرم  و پرواز می کنم

و تمام کارهایی را که باید انجام می دهم

تا در پناه تو باشم

شاید من یاغی و سر کش  باشم

اما می دانم حتی زمینی که بر روی آن ایستاده ام

از عشق تو سر شار  است...

من منتظر لبخند درخشان و پر غرور تو هستم

مادر... لبخندی که هرگره ای را باز می کند

برای تمام لحظاتی که به خاطر من رنج  کشیده ای

                     متاسفم!!!

اما بعد از طو فان های کوچک

  این آرامش است که پا برجاست

مادر دوستت دارم  و تا ابد  به تو محتاجم!!!!!

     روز مادر به همه مادرا مخصوصا مادر خودم که  ازش دورم تبریک می گویم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 13:12  توسط یسنا | 

  بگذار شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید

 هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما.... کوری را به خاطر

 آرامش تحمل نکن!!!!

 

  ۲۹ خرداد سالروز شهادت دکتر علی شریعتی

   یادش گرامی و روحش شاد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:4  توسط یسنا | 

     ((تنها خواب تو را به تمامی آنچه که از دست رفته است

   به من و رویاهای خوش بر باد رفته پیوند خواهد زد.

    من دیگر نیستم !! نیستم تا که به جانب تو باز گردم و ...

  و نیستم تا بگویم گنجشک ها در میان درختان نارنج با

  هم چه می گویند....))..........  .  خدایش بیامرزد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:33  توسط یسنا | 

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!


افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 13:9  توسط یسنا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
زندگی پیر تر از تمامی زندگان است. همان گونه که زیبایی بود
پیش از انکه زیبا بر زمین زاده شود. و حقیقت ، حقیقت بود
پیش از انکه بر زبان آید. زندگی در سکوت ما آواز می خواندو در خواب سبک ما
رویا می بیند. حتی انگاه که سر خورده و پستیم زندگی
تاج دار و سر بلند است. و انگاه که می گرییم زندگی
زندگی به زور لبخند می زند حتی انگاه که به زنجیریم
زندگی آزاد است.
جبران

نوشته های پیشین
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
آرشیو موضوعی
دلتنگی
شعر های قشنگ
داستانک
عمومی
تبریک
ای خدا!!!
خدا جون دوست دارم!
عکس
خاطره
خواجه شیراز
عبارات نیرو بخش
از دولت عشق
روز نوشت ها..
پیوندها
آدمک باران
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش
دلها بیاد خدا آرام می گیرد
بی دغدغه با من باش
طنز نوشت های یک سفیر
آشفتگی ها
همکنون
یه مرد امیدوار
پاپیروس
گارد جاویدان
kimsesizzz
تنها در افریقا
من عاشقم
ما مال همیم!
حال دل با تو گفتنم هوس است
وبلاگ شلم شوربا
پشه در سرزمین عجائب
صدای بلند
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان