تبليغاتX
خدا را جا به دلهای شکسته است...
کاری ندارم جز آنکه زندگی کنم

تو زندگیم متاسفانه یا خوشبختانه  هیچوقت نتونستم دروغ گوی خوبی باشم

اونم تو این دوره زمونه که حتما باید بتونی دروغ بگی تا کارت پیش بره!

همیشه برا گرفتن پرینت تلفن خونه مشکل داشتیم آخه باید می رفتیم

دنبال صاحبخونه چون مخابرات فقط پرینت رو به اون تحویل می داد

خلاصه یه پارتی کار انداختیم( حلال همیشگی مشکلات) که ایندفعه برم

پرینت رو بگیرم که گفتن دیگه پرینت نمی دن و با یه پسورد میشه

پرینت رو از اینترنت گرفت به من گفتن بگو خانم شاپوری هستی

(صاحبخونه) و پرینت رو بگیر

گفت : شاپوری هستی؟ اره

(حالا خوبه کارت شناسایی نخواست) دستو پام می لرزید

گفت : بیا امضا کن

با ترس و لرز امضا کردم!!یک احساس وحشتناکی داشتم

اگه یه کم گیر می داد خودم همه چیز رو لو میدادم!!

مردم ای خدا چقدر سخت بود دروغ بگم

اونایی که مثل آب خوردن تو چشات نگاه می کنن و دروغ می گن

چقدر راحتن !1 اینم برا خودش هنریه که ما ازش بی بهره ایم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم..
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت : اما من که می دانم او چه کسی است....!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

وسعت زندگی ات به آنچه انباشته ای نیست

به میزان بخشندگی توست!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
گاهی وقتا بی دلیل کلافه ام.. گیجم.. و اینقدر به یه موضوع فکر می کنم.. فکر

می کنم.. که بعد از چند ساعت یادم میره علت مشغول بودن ذهنم چی بود..

فقط میبینم بعد از چند ساعت کله ام به اندازه ۱۰۰ من شده !  احساس

می کنم ورم کرده! دوست دارم با یکی دعوا کنم  جیغ بزنم گیر بدم!!

دلم می خواد برم تو یه صحرا و جیغ بکشممممم!!

از رفتار آدما  از سو‌ تفاهم ها از سؤ برداشتاشون! از این که هی باید معذرت بخوام

از تحمل کردن دیگران تحمل همکار هم خونه! دوست  غریبه راننده تاکسی

فروشنده  ...... همه  ...نمی دونم حالم خوب نیست می ترسم از اینکه یه روز

تحمولم تموم بشه و بزنم زیر همه چیز!

و این روزا اینجوریم.. خدا به خیر بگذرونه!!  کاش کسی بود که دق و دلی خودمو

سرش خالی می کردم! و اون فقط صبورانه نگام می کرد.. ( مثل مامانم)

دعواش می کردم فقط می خندید..الکی بهش گیر میدادم فقط سکوت می کرد

و تحمل ..تا این کلافگی ام از بین می رفت.. و وضعیت سفید اعلام بشه

ولی حیف که کسی نیست  به هیچکدوم از دورو بریام هم اطمینان ندارم

که این رفتار صبورانه رو با من داشته باشن!!از عکس العملاشون می ترسم!

خدایا چرا کسی نیست!!( خدا بزرگه ..خوب میشم)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

آه ، که چقدر فاصله ما دور است

فکر می کنم هیچوقت نرسی

و من در کنار این دنیا تنها بمانم

وو تو همیشه منظره من باشی

و در پیش چشم های من

در مسیر؟ چشم انداز من

قبله نگاه من

و هیچوقت در کنار چشم های من

هیچوقت!!

در این زاویه همواره تنها خواهم بود بی تو!!

تو را خواهم دید

و آن گاه چه بگویم

به یک نابینا، یک بیگانه، یک دور دست

که چه ها می بینم؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط یسنا | 

عشق را نباید برون از خود بیابید ، محبت را در درون خود کشف کنید

 

و از طریق اندیشه و کلام و اعمال و دعاهای تاکیدی خویش به بیرون

 

 افکنید چون به این کار ادامه دهید به قدرت کامیابی بخش محبت پی

 

می بریدو از دولت عشق در رابطه خود با همگان پیروز و بر همه اوضاع

 

و شرایط مسلط می شوید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط یسنا | 

از سر کوی تو هر کو بملالت برود   

 نرود کارش و آخر    بظلالت برود

 

کاروانیکه بود بدرقه اش حفظ خدا    

   بتجمل  بنشیند  بجلالت     برود

 

ای دلیل دل گمگشته خدا را مددی   

  که غریب ار  نبر     ره بدلالت برود  

 

حافظ از چشمه حکمت بکف آور جامی     

   بو که از لوح دلت   نقش جهالت برود  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط یسنا | 

همیشه تو زندگیم دوست داشتم مستقل باشم خودم کارهای خودم را انجام بدهم

تنهایی برم اینور اونور. و کارهایی که دیگران می گفتن یه دختر نمی تونه انجام بدهد رو خودم انجام بدم!

 . نمی دونم شاید چون

خانواده ام همیشه می خواستن مواظب من باشن و هوامو داشته باشن

من اینجوری شدم( البته اینو می دونم که همه اش به خاطر علاقه زیاد اونا بوده)

وقتی دانشگاه هم در تهران قبول شدم حسابی خوشحال شدم چون خیلی ازشون دور بودم و دیگه کسی نبود که

بکن نکن ، برو نرو بپوش نپوش بکنه!

تهران هم شهریه که خودت باید از پس کارهای خودت بر بیایی یعنی اینقدرهمه گرفتاری دارن که کسی نمی رسه که به تو کمک کنه!و خودت باید رویای خودت باشی!

وقتی چند سال تنها اونجا زندگی کنی خیلی وقتها دیگه از هیچی نمی ترسی

و این نترس بودن خیلی بده

من که همیشه دوست داشتم مستقل باشم زدو تو یه شهر دیگه استخدام شدم

که سه ساعتی با خونمون فاصله داشت بازم خوشحال بودم

چون ایندفعه می تونستم یه خونه داشته باشم و خودم خانم خونه(البته 2تا همخونه هم دارم)

همه اینارو گفتم که به این برسم که گاهی وقتا دیگه از این

مستقل بودن حالم به هم می خوره! خسته شدم !

خسته شدم از بس .... یعنی گاهی وقتا فکر می کنم کم آوردم...

(کپسول گاز تموم شده- تعجب نکنید شهر ما هنوز گاز کشی نشده- باید 4 طبقه اونو ببرم پایین عوضش کنم!

آخ! نون نداریم باید برم نونوایی... اِ ... شیر آب چیکه میکنه باید

واشرشو عوض کنم! .اَ ه لامپ سوخته! .. هوا داره گرم میشه باید کولر رو سرویس کنم

هوا سرد شده دریچه کولر ها رو ببندم! ... خدای من گوشت مرغ سبزی خورشت، سیب زمینی ، پیاز نداریم

 برم خرید!! وای بازم این سطل زباله پر شده بزارم دم در!!

ا.. کیسه جارو برقی پر شده خالیش کنم!1..باید نهار فردا رو آماده کنم

وگرنه از اداره میام باید نیمرو بخورم!!.. آخ مامان کجایی اون موقع هایی که پیشت بودم

هیچوقت از این کارا  خبر نداشتم!! هیچوقت فکر نمی کردم

تو این سن و سال هم دلم برا خونمون تنگ بشه ،احساس می کنم بهترین

و امن ترین جای دنیاست!!

نمی دونم همه مثل من هستن یا من خیلی بابایی مامانی شدم!

خلاصه دیگه زیادی مستقل بودم گاهی وقتا فکر می کنم کاش منم مثل بعضی از دوستام

دست و پا چلفتی بودم ... می بینم تو زندگیشون از من موفق ترن!!

فکر کنم بعدا تو زندگیم(اگه ازدواج کنم) هم این مستقل بودن مشکل ساز بسه

چون همه اش می خوام خودم کارها رو انجام بدم!!

نمی دونم و شاید به قول بزرگی خالق هستی از بین بنده های خودش

عده ای رو انتخاب می کنه تا ان ها را اب دیده و قوی کند و این افراد در عمل باید این ابدیدگی و سختی را با تمام وجود تجربه کنند تا بتوانند رشد کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
  در اینه بنگر احساس بد داشتن نسبت به خودی که ان را هر جا

  با خود می بری آب در هاون کوبیدن است!!!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط یسنا | 

سلام

باز از این هفته ترم جدید شروع میشه!

و هر هفته در اتوبوس نشستن رفتن و برگشتن 26 ساعت در اتوبوس

عملا ستون فقرات و ناحیه مبارک ماتحتمان !!!!

هر کدوم از دوستام مبینن که من هر هفته میرم و میام

فقط بهم میگن خدا بهت صبر بده! منم میگم داده!

بعضی هام که فقط انرژی منفی هستن و میگن درس بخونی

که چی بشه ؟ این همه زحمت گیریم ارشد بگیری؟ اخرش؟

منم فقط می تونم یه لبخند نثارشون کنم همین!!

هیچ چیز مثل درس خوندن بهم ارامش نمیده!

البته الان کمی خسته میشم چون تا میرسم بدون هیچ  استراحتی باید یرم سر کار

ولی خوب چه میشه کرد خودت خواستی!!

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط یسنا | 

وقتی....

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش  نیازمند  شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار  امدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم!!

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم

وقتی او تمام شد

من اغاز شدم!!

و  چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است

مثل تنها مردن!!!!

                   (دکتر علی شریعتی)

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط یسنا | 
                          هر رفتنی رسیدن نیست اما برای رسیدن

                           راهی جز رفتن نیست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط یسنا | 

یکی از استادامون می گفت هر چیزی رو نبینید ، هر چیزی رو نشنوید

شاید اون لحظه اثری نداشته باشه یا اصلا براتون مهم نباشه اما  در ضمیر

نا خود آگاه شما اثر خودش رو میزاره بدون اینکه شما بفهمین!!

خیلی مهمه که چشم و گوشمان تربیت شده باشن و هر چیز بی ارزشی رو نبینن!!

چند روز پیش یکی از همکارام گفت یه بلوتوث بد تو موبایلش داره

،نه به دلیل حرف استاد که همیشه به این علت که احساس میکنم

اگه منم ببینم در کار اون نفر اولی که این کار اشتباه رو انجام داده شریکم،

سعی می کنم این چیزا رو نبینم(چه سخت شد) و لی خوب کنجکاو شدم و

دیدمش ،و تا شب حالم بد بود هنوزم صحنه هاش جلوی چشمم رژه میرن

(چرا همیشه قبل از اینکه جنبه مثبت یک پدیده بین ما جا بیفته استفاده

به صورت منفی اون رو یاد می گیریم!!!!)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط یسنا | 

               نه در آسمانم نه در زمین! تنها در گودی دستان خدا زندگی می کنم

                اگر خدا دست در نور فرو کند  من به بهشت می روم  اکر دست در

                آتش  به جهنم!  !!

               اما چه فرقی می کند بهشت یا جهنم !مهم این است که در دستان

                خدا باشی!!!!

                  (عرفان نظر اهاری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط یسنا | 

چند روز پیش برف خیلی خوب سنگین و با حالی امده بود. طبق معمول من ذوق

مرگ شدمچون تو شهری که من بزرگ شدم گرمسیری بود و برف نمی بارید

یعنی تا قبل از اینکه من دانشگاه قبولا شم و به تهران برم اصلاُ برف ندیده بودم

(به عبارتی در این مورد رسماُ ندید بدید بودم!!!الان که به خاطر کارم تو این شهر

زندگی میکنم یه شهر کوهستانی و برف ریزه! حسابی کیف می کنم مخصوصا

امسالکه آسمان حسابی سنگ تمام گذاشت و رو سفیدمان کرد!!!

خلاصه می گفتم:خلاصه برف باریدو بارید. منم ظهر که از سر کار امدم اولش که از

محل کارم تا خونه را پیاده امدیم منو هم خانه ام(آخه من به خاطر محل کارم پیش

خانواده ام زندگی نمی کنم!)بعدش هم دوربینم رو برداشتم و رفتیم بالای پشت

بام !اخ چه برفی می امد. کلی عکس گرفتم و آدم برفی درست کردم و ۱۲ تا آدم

برفی کوچیک با چشمهای لوبیایی!! خلاصه برف ایستاد .منم سوپرمن بازی در اوردم

و رفتم جلوی اپارتمان رو برف روبی کردماز اون جایی که بیل نداشتیم با خاک انداز

افتادم به جونش!! بعدش هم امدم پشت بام بالای آپارتمان خودمونو تمیز کردم!

(از کت کول افتادم)هیچی ! بعدش آسمون نامردی نکردو دوباره بارید و باریدو بارید..

تمام زحمات من رو به باد رفت! و همه جا رو رو سفید کرد!! من موندم و بدن کوفته!!

تا صبح از درد پا نالیدن!!!

صبح با صدای هم خونه ام که می گفت : مرد خونه پا شو واحد های دیگه دارند

جلوی خانه شون رو پاک می کنن پاشو!! هیچی منم بعد از خوردن صبحانه وسایل

عملگی رو برداشتم و حرص می خوردم از دست مرد های بلوکمون که یکی ازشون

غیرت نداشت بره برنامه رو پاک کنه! (از آدمهای بی تفاوت نسبت به محیط

اطرافشون لجم می گیره مثل مردهای همسایه) بعدش دیدم خیلی دلم می خواد

بازم برف بازی کنم این دفعه با پسرهای مجتمع که اومده بودن برف بازی اول

یه کم خجالت می کشیدن باهام بازی کنن تو چشماشون می دیدم که دختره

گنده اومده برف بازی ! ولی کم کم باهام اخت شدن و حسابی همدیگه رو زدیم

بابا مامانشونو پشت پنجره می دیدم که تو چشاشون می خوندم که : خجالت

نمی کشه ۱ ولی مهم نبود ! مهم این بود که من از ته دل مثل بچه ها شاد

بودم و می خندیدم!!!! ( یه نکته دیگه اینکه فهمیدم اینایی که بیل می زنن و کارگری

می کنن چه کار سختی انجام می دن!)

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط یسنا | 

      شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش

 

         که تا یکدم بیاسایم   زدنیا   و  شرو شورش

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط یسنا | 

سلام.

ما تازه متولد شدم.ما اومدیم من یعنی یسنا و وبلاگم!

از سال اول دبیرستان شروع کردم به نوشتن خاطره هام. تا الان چند تا دفتر پر کردم.

میل به جاودانگی در همه ادما وجود داره. و انسانها چون می دونن جسما جاودانه نمی شن

همیشه می خوان با به جا گذاشتن اثری نشانه ای، از خودشون این میل رو ارضا کنن

فکر می کنم خاطره نوشتن من هم از این قاعده مستثنا(چه کلمه سختیه املاش درسته؟)

نبود. همیشه فکر می کردم دفتر خاطراتم رو بعد ها دخترم می خونه بعدشم دخترش و همین طور

تا آخر..... ، گاهی وقتا فکر می کردم شاید هم اونا رو چاپ کنن(چه خود تحویل گیرونی)

تو زندگیم همیشه ادم فضولی بودم و دوست داشتم تو زندگی بقیه سرک بکشم البته

خدایش ادم دردسر سازی نیستم، به همین خاطر همیشه از خوندن وبلاگ دیگران لذت می بردم

امروز داشتم تو اینترنت می گشتم تا رسیدم به سایت بلاگفا، با خودم گفتم بذار منم یه وبلاگ بسازم

و اینجوری شد که....، !!البته اینم بگم من خیلی از کارای جانبی وبلاگ نویسی اطلاعی ندارم

به خاطر همین خانه جدید ما خیلی ساده است ولی به قول معروف  : در خانه ما رونق اگر نیست

صفا هست!!!(چه ربطی داشت ؟نمی دونم)

در بازگشت بعدی از خودم بیشتر براتون می نویسم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

        یا علی گفتیم و عشق اغاز شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زندگی پیر تر از تمامی زندگان است. همان گونه که زیبایی بود
پیش از انکه زیبا بر زمین زاده شود. و حقیقت ، حقیقت بود
پیش از انکه بر زبان آید. زندگی در سکوت ما آواز می خواندو در خواب سبک ما
رویا می بیند. حتی انگاه که سر خورده و پستیم زندگی
تاج دار و سر بلند است. و انگاه که می گرییم زندگی
زندگی به زور لبخند می زند حتی انگاه که به زنجیریم
زندگی آزاد است.
جبران

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آرشیو موضوعی
دلتنگی
شعر های قشنگ
داستانک
عمومی
تبریک
ای خدا!!!
خدا جون دوست دارم!
عکس
خاطره
خواجه شیراز
عبارات نیرو بخش
از دولت عشق
روز نوشت ها..
پیوندها
آدمک باران
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش
دلها بیاد خدا آرام می گیرد
بی دغدغه با من باش
طنز نوشت های یک سفیر
آشفتگی ها
همکنون
یه مرد امیدوار
پاپیروس
گارد جاویدان
دچار یعنی عاشقی
تنها در افریقا
من عاشقم
ما مال همیم!
حال دل با تو گفتنم هوس است
وبلاگ شلم شوربا
پشه در سرزمین عجائب
صدای بلند
بلاگ نوشت
توکا نیستانی
ماهی سیاه کوچولو
شا باجی خانوم
اریک
شبنم شب
خاطرات یک زن شوهر مرده
شبی که فروخته شدم
فکار
حجاب
پنج
نجف زاده
شبهای یب ستاره من
پلنگ صورتی
... جای من خالی
عشق یعنی خدا
عکس نوشت
چهار ستون عشق
حرف آلود
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM