تبليغاتX
خدا را جا به دلهای شکسته است...
کاری ندارم جز آنکه زندگی کنم

  بگذار شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید

 هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما.... کوری را به خاطر

 آرامش تحمل نکن!!!!

 

  ۲۹ خرداد سالروز شهادت دکتر علی شریعتی

   یادش گرامی و روحش شاد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

     ((تنها خواب تو را به تمامی آنچه که از دست رفته است

   به من و رویاهای خوش بر باد رفته پیوند خواهد زد.

    من دیگر نیستم !! نیستم تا که به جانب تو باز گردم و ...

  و نیستم تا بگویم گنجشک ها در میان درختان نارنج با

  هم چه می گویند....))..........  .  خدایش بیامرزد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط یسنا | 

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!


افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

-خداوندا! مرا وسیله صلح خویش قرار بده!

آن جا که کین است بادا که عشق آورم!!

آن جا که تقصیر است بادا که بخشایش آورم

آن جا که تفرقه است بادا که یگانگی آورم

آن جا که خطاست بادا که راستی آورم

آن جا که شک است  بادا که ایمان آورم

آن جا که غمناکی است  بادا که شادمانی آورم

 خداوندا!!

بادا که بیشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یلفتن!

در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن

در پی دوست باشم تا دوست داشته شدن

چرا که با بخشیدن است که می گیرم

با فراموشی خویشتن است که

خویش را باز می یابم

با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم

با مردن است که به زندگی بر انگیخته می شویم!!!

                                        فرانچسکوی قدیس

 

نکته: این روزا سر در گمم!! آخر ترم ! امتحانا! کارای عملی!!! اداره!!

و مهم تر از همه موضوع پایان نامه ای که هنوز مشخص نشده! همه پرپوزا لشون

رو  تحویل دادن!  چقدر بده که کاسه چه کنم دستت باشه!!  خدایا کمک!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

دلم برای   کسی تنگ است

که چشم های قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودکی معصوم

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را نثار من می کرد

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال

و در جنوب ترین جنوب

               همیشه در همه جا

  آه !! با که بتوان گفت

که بود   با من و

          پیوسته نیز بی من بود

 و کار من ز فراقش فغان و شیون بود

 کسی که با من نیست..

  کسی..............

          دیگر کافیست

                                         حمید مصدق

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

 کوئیلو: دیوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار کنید

خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما بیاموزید که بدون جلب توجه

متفاوت باشید. همیشه بهترین راه را برای پیمودن میبینیم

اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کرده ایم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زندگی پیر تر از تمامی زندگان است. همان گونه که زیبایی بود
پیش از انکه زیبا بر زمین زاده شود. و حقیقت ، حقیقت بود
پیش از انکه بر زبان آید. زندگی در سکوت ما آواز می خواندو در خواب سبک ما
رویا می بیند. حتی انگاه که سر خورده و پستیم زندگی
تاج دار و سر بلند است. و انگاه که می گرییم زندگی
زندگی به زور لبخند می زند حتی انگاه که به زنجیریم
زندگی آزاد است.
جبران

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آرشیو موضوعی
دلتنگی
شعر های قشنگ
داستانک
عمومی
تبریک
ای خدا!!!
خدا جون دوست دارم!
عکس
خاطره
خواجه شیراز
عبارات نیرو بخش
از دولت عشق
روز نوشت ها..
پیوندها
30nama
آدمک باران
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش
دلها بیاد خدا آرام می گیرد
بی دغدغه با من باش
طنز نوشت های یک سفیر
آشفتگی ها
همکنون
یه مرد امیدوار
پاپیروس
گارد جاویدان
دچار یعنی عاشقی
تنها در افریقا
من عاشقم
ما مال همیم!
حال دل با تو گفتنم هوس است
وبلاگ شلم شوربا
پشه در سرزمین عجائب
صدای بلند
بلاگ نوشت
توکا نیستانی
ماهی سیاه کوچولو
شا باجی خانوم
اریک
شبنم شب
خاطرات یک زن شوهر مرده
شبی که فروخته شدم
فکار
حجاب
پنج
نجف زاده
شبهای یب ستاره من
پلنگ صورتی
... جای من خالی
عشق یعنی خدا
عکس نوشت
چهار ستون عشق
حرف آلود
یکه تاز آسمان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM