![]() |
![]() |
|
| کاری ندارم جز آنکه زندگی کنم |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
زندگی من ساندویچ سردیست که ابتدا و انتهایش طعم نان می دهد و میان آن هیچ نیست به جز خاطره!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
بعد از سه ماه رفتم خونه!!!!
یه سر برم شهرمون دیدن پدر و مادرم و بقیه خانواده!!(همش ۳ ساعت فاصلمونه) نمی دونم چرا با اینکه سن و سالی از من گذشته و سالهاست به خاطر دانشگاه و کار از خونه دورم هنوزم بهترین و امن ترین مکان دنیا خونه خودمونه!!! نمی دونم شاید چون هنوز ازدواج نکردم این حس رو دارم! ولی باور کنید وقتی می رسم اونجا ارامش! نفس راحت!! دلگرمی هر دفعه که میرم باورم نمیشه این پدر و مادر من هستند که هر روز پیر تر و شکسته تر میشن!! باورم نمیشه بابام تمام موهاش سفید شدن! با اینکه سن و سالی نداره!! و مادر خوب آروم و مهربونم که تمام صورتش پر از چین و چروک شده! کی باورش میشه مادرم فقط ۴۴ سالش باشه!! این همه شکستگی؟ متاسفانه هر کدوم.......یکیش منم که دور از اونا زندگی می کنم و ظاهرا خیال سر و سامون گرفتن نداره! بابام میگه هر شب که سرمو رو بالش میزارم با این خیال و نگرانی برای تو که داری چیکار می کنی می خوابم؟!! اگه مشکلی برات پیش بیاد چیکار می کنی؟ روزی که میخوام برگردم بابام اصرار داره که حتما خودش منو تا ترمینال برسونه و منتظر بمونه که سواری حرکت کنه!!! چقدر شرمنده میشم تو دلش میگه تا کی این سناریو ادامه داره؟ نمی دونم زندگی هر کسی یک مسیر مشخص و مخصوص به خودش رو داره و از اینکه زندگی من در این مسیر افتاده کی مقصره؟ خودم؟ یا خواست خداوند؟ و حالا از این حرفا بگذریم.... مرکزمون قراره یک کار سینمایی انجام بدن!! با همکاری همین کارگردانی که باهاش سریال رو ساختیم ! از من در خواست کرده باهاش همکاری کنم!! خوشحال شدم!!!۱ چون با این همه سوتی و خرابکاری هایی که من انجام دادم بازم منو قبول داره!! خداییش علی رغم تمام تمام بد اخلا قی های بی حد و حصرش بیش از اندازه هوامو داشت چون سوتی های من سر به فلک می اشتن!!! اونم با کاری که من دارم و باید چشم و گوش کارگردان باشم!!! ولی وقتی بد اخلاق میشد و عصبانی خیلی کوبیده نشد!! بقیه چیزا هر کدوم و بی صدا اشکام سرازیر میشد راستی تنبل خانوم هنوز یه زره هم از کار پایان نامه اش رو انجام نداده!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زندگی پیر تر از تمامی زندگان است. همان گونه که زیبایی بود
پیش از انکه زیبا بر زمین زاده شود. و حقیقت ، حقیقت بود پیش از انکه بر زبان آید. زندگی در سکوت ما آواز می خواندو در خواب سبک ما رویا می بیند. حتی انگاه که سر خورده و پستیم زندگی تاج دار و سر بلند است. و انگاه که می گرییم زندگی زندگی به زور لبخند می زند حتی انگاه که به زنجیریم زندگی آزاد است. جبران |
| آرشیو موضوعی |
|
دلتنگی شعر های قشنگ داستانک عمومی تبریک ای خدا!!! خدا جون دوست دارم! عکس خاطره خواجه شیراز عبارات نیرو بخش از دولت عشق روز نوشت ها.. |
|
RSS
|