تبليغاتX
خدا را جا به دلهای شکسته است...
کاری ندارم جز آنکه زندگی کنم

سلام... باز برا یه مدت کم پیدا میشم! ایندفعه قراره با همون

کارگردان بد اخلاقه! یه فیلم سینمایی کار کنیم اگه فیلم خوبی از

کار در بیاد شاید شبکه نشونش بده!! در مورد قبل از انقلاب و خان

و خانبازی!!! امیدوارم کار خوبی بشه! و منم کارهام رو درست

انجام بدم و اینقدر کارگردان رو حرص ندم!!

اخر هفته شب یلداست و تولد خواهرم!!! طبق معمول سالهای

گذشته بازم من پیشون نیستم!!!

             پیشاپیش یلدا مبارک!!!!!!!!

گرمی کرسی زمستون و شیرینی قصه مادر بزرگ و شوری تخمه

شب چره و ترشی انار یلدا و قاچ هندوانه خاطرات گوارایتان باد

   یلدایتان به روشنی آب و ایینه!!!

سال سوم دبیرستان بودم شب یلدا!!! که مادرم آبجی کوچیکه رو

حامله بود!! کلی از دست مامانم شاکی بودم که چرا اصلا حامله شده

چون اگه دختر میشد از یکی یک دونگی در میومدم!! و پیش دوستام

هم خجالت میکشیدم بگم مادرم ... تو این سن و سال...

خلاصه بنده خدا مادرم بی سرو صدا دردش شروع شد بدون اینکه

چیزی به من و دوتا برادرام بگن!! پدرم بردش دکتر!!! ما رو هم بردن خونه

پدر بزرگم!! چون مادر بزرگم مریض بود بابا سفارش کرد که چیزی بهش نگیم!!!

و من چه دلشوره ای داشتم برا مامان که تک و تنها رفته بود زایشگاه!!

باورتون نمیشه بعد از یک ساعت بابا اومد گفت: پروین زایمان کرده!

یه دختر!!به همین راحتی!!! مامان بزرگ(خدا بیامرز) کلی شاکی

از دست من که چرا یک ساعته سکوت کردم!!!!

چقدر به بابا اصرار کردم که اسمش رو بذاریم یلدا!! ولی قبول نکرد!!

حالا آبجی کوچیکه برا خودش خانومی شده!!! و چقدر منو دوست داره!!

من یه خاله دارم همسن خودم!! یعنی مادرم که به من حامله شده

هم زمان مادر بزرگم هم ..... ما که نبودیم ولی میگن همین مادرم

کلی مادر بزرگ رو دعوا کرده که خجالت نمی کشی تو این سن و سال

.... ولی سالها بعد که مادر بزرگم مریض شد و خاله کوچیکه از کلاس

پنجم ابتدایی چون آخرین بچه خونه بود مجبور شد تمام کارهای خونه رو

بده!! و تا سالها بعد که حال مادر بزرگ خیلی بدتر شد و کاملا از پا

افتاد فقط همین خاله بود که بیشترین رسیدگی رو بهش میکرد

حکمت به دنیا اومدنش رو فهمیدیم!!!( روحت شاد مامانی)

بچگی چه خاطره هایی داشتیم؟گفتم خاطره یاد یه چیزی افتادم

چند وقتی که شبکه یک جمعه ها کار جالب میکنه و کارتونهای زمان

بچگی ما رو نشون میده!!! از اونجایی که نسل ما هم از اون نسلهایی

که هی دوست داره نوستالوژی گذشته رو داشته باشه!! من که

خیلی لذت میبرم!!! نمی دونم ما خیلی ندید بدید بودیم یا کارتونها

خیلی مزه میداد!! دنی و آنت و سباستین و هاچ و فلونه و خیلی

کارتونهای دیگه.... ولی خدایش هیچوقت هاچ رو نمی بخشم که

هر دفعه اشک من رو در میاورد!!.. چقدر براش گریه کردم!!!

چه عالمی داشتیم..... پسره بود قدم میزد تا پرده بره بالا و برنامه شروع

بشه!.. ولی چقدر گناه داشتیم کلی باید صبر میکردیم تا ساعت !!!۵

حالا که به اون روزا بر میگردم نمی دونم همه چیز برام یه مزه

خاصی میده! ترش شیرین  ملس!!!

           یادش به خیر!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
                         

              زندگی من ساندویچ سردیست که ابتدا و انتهایش طعم

             نان می دهد و میان آن هیچ نیست به جز خاطره!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
بعد از سه ماه رفتم خونه!!!!  بالاخره کار این سریال تمام شد و من تونستم

یه سر برم شهرمون دیدن پدر و مادرم و بقیه خانواده!!(همش ۳ ساعت فاصلمونه)

نمی دونم چرا با اینکه سن و سالی از من گذشته و سالهاست به خاطر دانشگاه

و کار از خونه دورم ‌ هنوزم بهترین و امن ترین مکان دنیا خونه خودمونه!!!

نمی دونم شاید چون هنوز ازدواج نکردم این حس رو دارم!  ولی باور کنید وقتی

می رسم اونجا ارامش! نفس راحت!! دلگرمی

هر دفعه که میرم باورم نمیشه این پدر و مادر من هستند که هر روز پیر تر و

شکسته تر  میشن!! باورم نمیشه بابام تمام موهاش سفید شدن! با اینکه

سن و سالی نداره!! و مادر خوب آروم و مهربونم که تمام صورتش پر از چین

و چروک شده! کی باورش میشه مادرم فقط ۴۴ سالش باشه!!

این همه شکستگی؟  و دلیل اصلی اون وجود ما چند تا بچه است که

متاسفانه هر کدوم.......یکیش منم که دور از اونا زندگی می کنم و ظاهرا خیال

سر و سامون گرفتن نداره! بابام میگه هر شب که سرمو رو بالش میزارم با این

خیال و نگرانی برای تو که داری چیکار می کنی می خوابم؟!! اگه مشکلی برات پیش

بیاد چیکار می کنی؟

روزی که میخوام برگردم بابام اصرار داره که حتما خودش منو تا ترمینال برسونه

و منتظر بمونه که سواری حرکت کنه!!! چقدر شرمنده میشم احساس میکنم

تو دلش میگه تا کی این سناریو ادامه داره؟

نمی دونم زندگی هر کسی یک مسیر مشخص و مخصوص به خودش رو داره

و از اینکه زندگی من در این مسیر افتاده کی مقصره؟ خودم؟ یا خواست خداوند؟

و حالا از این حرفا بگذریم.... مرکزمون قراره یک کار سینمایی انجام بدن!!

با همکاری همین کارگردانی که باهاش سریال رو ساختیم ! از من

در خواست کرده باهاش همکاری کنم!! خوشحال شدم!!!۱ چون با این همه

سوتی و خرابکاری هایی که من انجام دادم بازم منو قبول داره!!

خداییش علی رغم تمام تمام بد اخلا قی های بی حد و حصرش بیش از

اندازه هوامو داشت چون سوتی های من سر به فلک می اشتن!!!

اونم با کاری که من دارم و باید چشم و گوش کارگردان باشم!!!

ولی وقتی بد اخلاق میشد و عصبانی خیلی میشد فقط مونیتور رو سرم

کوبیده نشد!! بقیه چیزا هر کدوم  اینجور مواقع فقط ساکت میشدم

و بی صدا اشکام سرازیر میشد ..... ولی به هر حال تجربه خوبی بود

 راستی تنبل خانوم هنوز یه زره هم از کار پایان نامه اش رو انجام نداده!!!

    بازم میام....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زندگی پیر تر از تمامی زندگان است. همان گونه که زیبایی بود
پیش از انکه زیبا بر زمین زاده شود. و حقیقت ، حقیقت بود
پیش از انکه بر زبان آید. زندگی در سکوت ما آواز می خواندو در خواب سبک ما
رویا می بیند. حتی انگاه که سر خورده و پستیم زندگی
تاج دار و سر بلند است. و انگاه که می گرییم زندگی
زندگی به زور لبخند می زند حتی انگاه که به زنجیریم
زندگی آزاد است.
جبران

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آرشیو موضوعی
دلتنگی
شعر های قشنگ
داستانک
عمومی
تبریک
ای خدا!!!
خدا جون دوست دارم!
عکس
خاطره
خواجه شیراز
عبارات نیرو بخش
از دولت عشق
روز نوشت ها..
پیوندها
30nama
آدمک باران
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش
دلها بیاد خدا آرام می گیرد
بی دغدغه با من باش
طنز نوشت های یک سفیر
آشفتگی ها
همکنون
یه مرد امیدوار
پاپیروس
گارد جاویدان
دچار یعنی عاشقی
تنها در افریقا
من عاشقم
ما مال همیم!
حال دل با تو گفتنم هوس است
وبلاگ شلم شوربا
پشه در سرزمین عجائب
صدای بلند
بلاگ نوشت
توکا نیستانی
ماهی سیاه کوچولو
شا باجی خانوم
اریک
شبنم شب
خاطرات یک زن شوهر مرده
شبی که فروخته شدم
فکار
حجاب
پنج
نجف زاده
شبهای یب ستاره من
پلنگ صورتی
... جای من خالی
عشق یعنی خدا
عکس نوشت
چهار ستون عشق
حرف آلود
یکه تاز آسمان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM