![]() |
![]() |
|
| کاری ندارم جز آنکه زندگی کنم |
|
روزی یک استاد سر کلاس لیوان پر ابی را برداشت و ان را بالا گرفت سپس از شاگردان خود پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادندو.استاد گفت : اگر من این لیوان را چند دقیقه در دستم نگه دارم چه اتفاقی می افتد؟ شاگردان گفتند : هیچ استاد: اگر یک ساعت نگه دارم چه؟ یکی از شاگردان: دستتان درد می گیرد استاد گفت حق با توست و اگر من تمام روز ان را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگری گفت: استاد دستتان بی حس می شود فشار زیادی به عضلاتتان می اید و خسته می شوید استاد گفت: جواب های شما درست بود ولی ایا در این مدت وزن لیوان تعغییر کرده بود؟ شاگردان : نه پس چه چیزی باعث شد این همه در د و فشار به عضلات وارد شود؟ یکی از انها گفت : برای اینکه دستتان به طور دایم درگیر آن بوده استاد پرسید راه حل چیست؟ یکی از آنها گفت اگر آن را زمین بگذارید یا مدت کمتری ان را به دست بگیرید مشکل حل می شود استاد گفت آفرین مشکلات زندگی هم مثل این لیوان است اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید اشکالی ندارد اما اگر به مدت طولانی به انها فکر کنید اذیت می شوید و اگر بیشتر آنها را نگه دارید فلجتان می کند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود فکر کردن به مشکلات زندگی و پیدا کردن راه حل مهم است اما مهم تر از ان این است که در پایان هر روز و پیش از خواب ان را زمین گذاشته و راحت بخوابید... پس جرا من نمی تونم این لیوان ها رو زمین بذارم؟ مال من از یه دونه لیوان گذشته و تبدیل به یک دست پارچ و لیوان شده!!! واقعا دور ازجون شما خریت محض که ادم هم کار کنه هم درس بخونه! عجب اشتباهی کردم من چون نه تونستم درست حسابی درس بخونم نه تمرکز لازم رو رو کارم داشته باشم اگه شما هم سه روز در هفته ۱۴ ساعت راه با اتوبوس می رفتین تهرا ن و برمی گشتین!!!!! حالا هم که وقت نوشتن پایان نامه است هی درجا می زنم!! می بینید که اینجا هم کم پیدا شدم صبحا مجبورم برم کتابخونه و بنویسم! تازه قسمت عملی کارم هم مونده!! بعد از ظهر ها هم یک روز در میان شیفتم! ای خدا !!!! آخرین تصمیمی که گرفتم اینه که باید چند ماه مرخصی بی حقوق بگیرم!! تا مجبور بشم تمومش کنم!!! هر چند در اون صورت هم نمی دونم از کجا بیارم لابد باید هوا بخورم و ...... یه درخواست وام دادم اداره این کوفتی ها ردش کردن!!! آیییییییییییییییی ولی مرخص رو باید بگیرم خدا کنه موافقت کنن!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 0:57 قبل از ظهر توسط یسنا |
|
|
بازکلافگی اومده سراغم!!!!!احساس می کنم مغزم تب داره!
ورم کرده!!!! خدایا!!!!! شده بدونی باید یه کاری رو انجام بدی و نمی تونی! و هیچ کار دیگه ای هم نمیتونی انجام بدی چون ذهنت مشغوله!! خدایا مرگ!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زندگی پیر تر از تمامی زندگان است. همان گونه که زیبایی بود
پیش از انکه زیبا بر زمین زاده شود. و حقیقت ، حقیقت بود پیش از انکه بر زبان آید. زندگی در سکوت ما آواز می خواندو در خواب سبک ما رویا می بیند. حتی انگاه که سر خورده و پستیم زندگی تاج دار و سر بلند است. و انگاه که می گرییم زندگی زندگی به زور لبخند می زند حتی انگاه که به زنجیریم زندگی آزاد است. جبران |
| آرشیو موضوعی |
|
دلتنگی شعر های قشنگ داستانک عمومی تبریک ای خدا!!! خدا جون دوست دارم! عکس خاطره خواجه شیراز عبارات نیرو بخش از دولت عشق روز نوشت ها.. |
|
RSS
|