![]() |
![]() |
|
| کاری ندارم جز آنکه زندگی کنم |
|
هفته پیش رفتم تهران!! خدمت استاد راهنما!!! هر وقت میرم ببینمش به جای اینکه
آرامش بگیرم استرس تمام وجودم رو میگیرهْ!!! ای خدا کی این کابوس لعنتی تموم میشه!! ............................ از وقتی یادم میاد همیشه سردرد داشتم اون هم از نوع میگرنی چند وقت پیش چند تا از بچه های اداره در مورد حجامت صحبت می کردن و اینکه خیلی مفید می باشد!! از اونجایی که من هر چیزی رو باید تجربه کنم منم رفتم پیش دکتر ببینم چه خبره و اینکه به درد میگرن میخوره یا نه!! و اینکه مطمئن بشم روشش کاملا بهداشتی و پستوریزست!! خلاصه انجام دادم!!! کمی هم درد داشت بر خلاف نظر همکارا که میگفتن درد نداره!!! خلاصه یه خون سیاه و دلمه بسته ای از جای تیغ ها زد بیرون!!! سردرهام کم شده!! ولی هنوز چیزی مشخص نیست!!! ............................... به سلامتی امروز بهم خبر دادن یه ۲هفته ای باید تشریف ببرم دوره جهت ترفیع شغلی که در آینده قرار است نصیبمان بشود !!! عملا پایان نامه!!! پِرررررر ............................................................................................................ چند کلید برای داشتن زندگی شاد: -فرصت گفتن دوستت دارم دارم را به کسی که دوستش از دست ندهید ـ هر روز حد اقل از سه نفر تعریف کنید ـ طلوع افتاب را تماشا کنید ـ هرگز از هیچ کس مآیوس نشوید معجزه ها اتفاق می افتند. ـ مهر بانتر از حد لازم باشید. ـ اسم افراد را به خاطر بیاورید. ـ با دیگران همانطور رفتار کنید که دوست دارید با شما رفتار کنند. ـ فراموش نکنید که بزرگترین نیاز عاطفی هر کس در این دنیا این است که احساس کند از او قدردانی و تمجید می شود........ بقیه شو بعدا می نویسم!!! راستی آسمون رو چشم زدم!!! دیگه بارون نبارید!!!! اینجور که معلومه.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 3:59 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
کسی با سکوتش مرا تا بیابان بی انتهای
جنون برد!!!!!! کسی با نگاهش مرا تا در اندشت دریای خون برد!!! مرا باز گردان!!!!! مرا ای به پایان رسانیده آغاز گردان!!! حمید مصدق |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
حسن باران این است که تبسم دارد -گرد غم از همه چیز از همه جا می گیرد .. و تعلق دارد به جهانی از عشق!!!!... و اولین باران پاییزی بارید..... خدا جون! ************************************************** برگهای زرد.... برگهای زرد روی راهی از ازل کشیده تا ابد..... مثل چشم های منتظر نگاه می کنند......... در نگاهشان چگونه بنگرم؟ چکونه ننگرم؟ از میانشان چگونه بگذرم؟ چگونه نگذرم؟ بسته راه چاره ام؟.................... مشیری
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زندگی پیر تر از تمامی زندگان است. همان گونه که زیبایی بود
پیش از انکه زیبا بر زمین زاده شود. و حقیقت ، حقیقت بود پیش از انکه بر زبان آید. زندگی در سکوت ما آواز می خواندو در خواب سبک ما رویا می بیند. حتی انگاه که سر خورده و پستیم زندگی تاج دار و سر بلند است. و انگاه که می گرییم زندگی زندگی به زور لبخند می زند حتی انگاه که به زنجیریم زندگی آزاد است. جبران |
| آرشیو موضوعی |
|
دلتنگی شعر های قشنگ داستانک عمومی تبریک ای خدا!!! خدا جون دوست دارم! عکس خاطره خواجه شیراز عبارات نیرو بخش از دولت عشق روز نوشت ها.. |
|
RSS
|