![]() |
![]() |
|
| کاری ندارم جز آنکه زندگی کنم |
آنسوی تمام دلتنگی ها خداییست که داشتنش جبران تمام نداشته هاست!! !!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
بوی مهر و پاییز کم کم داره میاد!!! با اینکه هوا هنوز گرمه ولی گهگاهی یه نسیم خنک هم شروع به وزیدن میکنه و رگهای درختا کم کم شروع به زرد شدن و برگ ریزون میکنن!! فصل پاییز رو خیلی دوست دارم!! و واقعا پادشاه فصل هاست!!!! ولی چند سالی میشه یعنی درست از سالهایی که دانشگاه قبول شدم دچار این احساس شدم که درست از اواخر مرداد و شهریور به سراغم میاد!! و اونم یک اضطراب و استرس خاصی که دچارش میشم!!! مخصوصا صبح ها که از خواب پا میشم این احساسم خیلی قویه! به طوری که نمی تونم خونه بمونم!! دچار یاس و نا امیدی میشم! فکر میکنم باید به روانشناس مراجعه کنم!! آخه من که دیگه قرار نیست برم دانشگاه و خوابگاه!! ولی اون روزا چه حس بدی داشتم از اواسط تابستون شمارش معکوس من برای رفتن شروع میشد! چه طعم تلخی داشت نمی دونم چرا رفتن اینقدر برام سخت بود!! چند ساعت اول راه رو گریه می کردم!! شب اول خوابگاه هم حالم وحشتناک بود!! البته بعدش همه چی تموم میشد!! حالم خوب میشد!! ولی همیشه اون اولش !! اون رفتن اولیه برام سخت بود!!! حالا که سالها گذشته دیگه چرا اون حس لعنتی تموم نمیشه!! جالب اینه که این حس رو برا بقیه هم دارم!! یعنی فقط کافیه بشنوم کسی از فامیل دانشگاه قبول شده باز من براش استرس میگیرم!! مخصوصا وقتی میخواهد وسیله جمع کنه!! چرا اول مهر برا من کابوس شد؟ مثل کابوس کنکور که هنوزم خواب مبین ر جسه کنکورم و مداد ندارم!! جنگ شده و داریم فرار میکنیم!! اما کابوس مهر تو واقعیت و بیداریه!!! آخ چه حس بدیه!!!! تلخ!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 0:34 قبل از ظهر توسط یسنا |
|
|
وقتی از تو می خواهم به حرف هایم گوش کنی و تو همان موقع شروع می کنی به نصیحت کردن
در واقع خواسته مرا تآ مین نمی کنی ! زمانی که از تو می خواهم به من گوش دهی و تو می پرسی چرا؟ احساسات مرا جریحه دار می کنی!! هنگامی که از تو می خواهم به من گوش فرا دهی اما سعی می کنی مشکلات مرا حل کنی به نظرم بیگانه می آیی!!! گوش کن!!! همه آنچه من می خواهم این است که فقط به حرف هایم گوش دهی! نه حرف بزنی نه کاری انجام دهی! فقط به من گوش بده!! من نصیحت نیاز ندارم !! بنابراین لطفا فقط به من گوش بده و اگر خواستی حرفی بزنی صبر کن تا نوبت تو فرا برسد آن گاه من به حرف های تو گوش خواهم داد!!!!! ممنون |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
هوای حوصله ابریست..... حوصله هیچ کاری ندارم! حتی سر زدن به اینجا
یا خوندن وبلاگ دوستام!! هم که شده تا ۱۲ شب!! تا میرسم خونه و کارامو می کنم میشه! ۱ ُ - ۲؟ صبح هم که می خوابم تا لنگ ظهر!!!! بعد پا میشم میرم اداره شیف!!! این مال روزای که شیفتم! روزای که استراحتم هم؟؟ صبحا بیدار شم که مثل خرس نخوابم!!! دو روز رفتم منزل پدری به شهرمون!! که اونجام حوصله نداشتم زود برگشتم!! خلاصه.... از همه مهمتراین پایان نامه ست که باد کرده رو دستم باید یه سر برم تهران استاد راهنما رو ببینم ولی کو همت... شایدم فردا رفتم!!! دیگه چی بگم؟ آّآ!!! آها !! هوا چقدر یه هو گرم شد؟ اگه بدو نین خونه ما چه جهنمیه؟ کی بره کولر بشوره و نصب کنه؟ اونم اون قراضه ای که ما داریم پارسا ل تعمیر کار می گفت بندازینش دور قابل استفاده نیست!!! ولی ما با کمال پرویی!!! تا آخر تابستون سر پا نگه اش داشتیم و حماسه ساز شد حالا امسال خدا به خیر کنه؟ الان چشمم به کتابهای کنار دستم افتاد اوه!! چه خاکی؟ خدایا من اینجوری نبودم!! چقدر تنبل شدم!!!! فکر کنم دیو بوشاسب بر من غلبه کرده!!! چند روز پیش رفتم یه پارچه مانتویی خریدم برا تابستون!! روز بعدش دیدم همکارم رفت عین همون رو خرید!!! یعنی چی!!!!! همیشه از اینکه مثل بقیه لباس بپوشم متنفر بودم~!!! به خاطر همین هیچو.قت چیزی رو که مد میشه نمیپوشم!!! اوه!!!! پنجره اتاق بازه ( گفتم گرمه...) الان یه حشره عجیب الخلقه اومد داخل اتاق!! برم ببینم می تونم بیرونش کنم!! شایدم برعکس شد!!! اینم بگم که علمی کاربردی ۲ واحد بهم کلاس دادن!! تاریخ هنر!!! نمی دونین این روزا چقدر مجبورم اطلاعاتم رو به روز و آپ دیت کنم که جلو شاگردام کم نیارم!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط یسنا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط یسنا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 2:29 قبل از ظهر توسط یسنا |
|
|
سلام ، چيزي نمي توان گفت و براي نوشتن بند مي آيد اين نفسِ دلتنگ كه هيچ را با كسي تقسيم نخواهد كرد حتي هوا را، اين نفَسِ دلتنگ را بايد بٌريد با تبري كه دسته اش از بلوط پيريست كه به هيچكس هيزمِ تَري نفروخته است. بارها افتادم و بي آنكه دستِ مهرباني تكيه گاهم باشد برخاستم، اما هميشه هراسيدم كه روزي بيافتم از چشمهايت مثل همين بغضهايي كه از چشمانم آرام و بي صدا مي افتند روي گلهاي رنگ و رفته ي قاليِ مادر بزرگ. نمي دانم دلم چه مي گويد كه برايت از دل بنويسم، زبانِ سرخش را بريده ام و ديگر صدايش را نخواهم شنيد. گوشهايم را به پستوي خانه ي استيجاري ام خواهم كشاند و در صندوقچه اي كهنه خواهم گذاشت تا به نشنيدن عادت كنند . چشمهايم را خواهم بست به سمت تمام پنجره هايي كه بي پرده از عشق سخن مي گويند و پنجره هاي چوبي قديم با طاقچه هاي خالي از گلدان را خواهم بست به سمت تمام بادهايي كه بوي عشق مي آورند از باغچه هاي حياط بزرگِ دوست داشتن. شبانه دستهايم را جايي چال خواهم كرد و پاهايم را همين حوالي جا خواهم گذاشت. امّا قلبم ... قلبم را در پاكتي در بسته خواهم گذاشت و آنرا به نشاني: آخر جهان - روي آخرين قلّه ي دور دست كه قد برافراشته مي ايستادي و برايم دست تكان مي دادي پست خواهم كرد. ديگر براي ماندن بهانه اي ندارم، روحم را مچاله مي كنم و مي روم ... لحظه هاي آرامشم ......... را فراموش نخواهم كرد مثل تمام خوبيهايت ، خوبيهايت را به حرمتِ نگاهت و نگاهت را به خاطر خودت فراموش نخواهم كرد. مرا به خاطر تمام بديهايم ببخش و اگر نبخشيدي به حرمت عشق نفرينم نكن و به پاس دوست داشتن براي غفرانم از بارگاه قدسي دعا كن. دوستدار هميشگي ات –............ نمي دانم چندم اسفند ماه 87
و من فقط می تونم بگم: تو را همین گونه که هستی دوست می دارم!!! تلخی های تو شیرینی خاصی به لحضه هایمان می دهد!!!! آسوده باش محبوب من !!!! من خریدار اخم های تو نیز هستم!!!!!! ترکم نکن!!! تو وبلاگم گذاشتم!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 1:37 قبل از ظهر توسط یسنا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط یسنا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط یسنا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط یسنا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زندگی پیر تر از تمامی زندگان است. همان گونه که زیبایی بود
پیش از انکه زیبا بر زمین زاده شود. و حقیقت ، حقیقت بود پیش از انکه بر زبان آید. زندگی در سکوت ما آواز می خواندو در خواب سبک ما رویا می بیند. حتی انگاه که سر خورده و پستیم زندگی تاج دار و سر بلند است. و انگاه که می گرییم زندگی زندگی به زور لبخند می زند حتی انگاه که به زنجیریم زندگی آزاد است. جبران |
| آرشیو موضوعی |
|
دلتنگی شعر های قشنگ داستانک عمومی تبریک ای خدا!!! خدا جون دوست دارم! عکس خاطره خواجه شیراز عبارات نیرو بخش از دولت عشق روز نوشت ها.. |
|
RSS
|