تبليغاتX
خدا را جا به دلهای شکسته است...
کاری ندارم جز آنکه زندگی کنم

بوی مهر و پاییز کم کم داره میاد!!! با اینکه هوا هنوز گرمه ولی گهگاهی یه نسیم

خنک هم

شروع به وزیدن میکنه و رگهای درختا کم کم شروع به زرد شدن و برگ ریزون میکنن!!

فصل پاییز رو خیلی دوست دارم!! و واقعا پادشاه فصل هاست!!!!

ولی چند سالی میشه یعنی درست از سالهایی که دانشگاه قبول شدم دچار این احساس شدم که درست از اواخر مرداد و شهریور به سراغم میاد!! و اونم یک اضطراب و استرس خاصی که

دچارش میشم!!! مخصوصا صبح ها که از خواب پا میشم این احساسم خیلی قویه! به طوری که نمی تونم خونه بمونم!! دچار یاس و نا امیدی میشم! فکر میکنم باید به روانشناس مراجعه کنم!!

آخه من که دیگه قرار نیست برم دانشگاه و خوابگاه!! ولی اون روزا چه حس بدی داشتم از اواسط تابستون شمارش معکوس من برای رفتن شروع میشد! چه طعم تلخی داشت نمی دونم چرا رفتن اینقدر برام سخت بود!! چند ساعت اول راه رو گریه می کردم!! شب اول خوابگاه هم حالم وحشتناک بود!! البته بعدش همه چی تموم میشد!! حالم خوب میشد!! ولی همیشه اون اولش !! اون رفتن اولیه

برام سخت بود!!! حالا که سالها گذشته دیگه چرا اون حس لعنتی تموم نمیشه!! جالب اینه که این حس رو برا بقیه هم دارم!! یعنی فقط کافیه بشنوم کسی از فامیل دانشگاه قبول شده باز من براش استرس میگیرم!! مخصوصا وقتی میخواهد وسیله جمع کنه!! چرا اول مهر برا من کابوس شد؟

مثل کابوس کنکور که هنوزم خواب مبین ر جسه کنکورم و مداد ندارم!! سالن جلسه کنکور رو گم کردم!!! یا اینکه همیشه خواب میبینم که کیفم رو جا گذاشتم!! یا گم کردم وسایلمو!!! و جنگ!!

جنگ شده و داریم فرار میکنیم!! اما اینا همه اش کابوس و با بیدار شدن تموم میشه!!!

اما کابوس مهر تو واقعیت و بیداریه!!! آخ چه حس بدیه!!!! تلخ!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط یسنا | 

امان از دست این سوسکا! این روزا اینقدر زیاد شدن!!! انواع اقسام سم

رو خریدم ولی دریغ از جسد یک سوسک!! مجبور به مبارزه فیزیکی شدم!!

یه سوسکای ریزی هستن قرمز یا نارنجی رنگ!! کوچکتر از اون

سو سک بد ترکیبای قهوهای درشت که به زور میمیرن!! وقتی هم به قتل میرسن

 زیر دمپایی یه صدای ویژه ای مثل قرچ میدن!! این یکی ها لاغر تر و مردنی تر

هستن ولی کوفت گرفته ها نسلشون تموم نمیشه!! و وقتی همه جا تاریک باشه

میان بیرون ، خلاصه این شبا که برای سحر بیدار میشم انگیزه مضاعفی پیدا می

کنم برا بیدار شدن هر چند که شاید سحری هم نخورم!!! و اما انگیزه!!! یه هو بیدار

میشی لامپ روشن می کنی و انواع اقسام سوسک در هر سن و سالی رژه

میرن!!! یه لذتی داره

تق تق شروع میکنم به کتک کاری!!! اصلا شرطی شدم هر لکه سیاهی رو رو دیوار میبینم فکر میکنم سوسکه!!

خدا رو شکر از اون دسته از نسوان آبرو بر نیستم که با دیدن یه سوسک غش

میکنن!! تا حالا چندین فروند از اونها رو به دیار باقی فرستادم!!

ملت سحر پا میشن در جهت رازو نیاز و قران خوندن و طلب مغفرت بنده باید پا شم

که .... نمی دونم چرا تموم نمیشن به خدا آدم شلخته و کثیفی هم نیستم که به

علت عدم وجود بهداشت اونا پیداشون بشه

ولی نمی دونم چرا .... ،دیونم کردن دیگه!!

************************************************************

امشب آخرین شب قدرخدایا یک سال گذشت و ما بازم دعوت شدیم بر

سر سفره پر از عشق و معرفتت که تا طلوع فجر بیدار باشیم دستامون به اسمون

بلند باشه و قلم رحمت بر گناهانمون بکشی و تقدیری نیکو برامون بنویسی

اما هیهات !!!! که فردای اون روز همه چبز رو فراموش میکنیم و دوباره....

*****

کوله بارت بربند...  شاید این چند سحر فرصت آخر باشد

 که به مقصد برسیم ....  بشناسیم خدا    و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم

  میشود اسان رفت. میشود کاری کرد   که رضا باشد او.....

ای سبکبال .. در این راه شگرف در دعای سحرت  در مناجات خدایی شدنت

هرگز از یاد مبر من جامانده    بسی محتاجم .... التماس دعا

**************

چه مبارک سحری بود و  چه فرخنده شبی      آن شب قدر که این تازه براتم دادند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
هر دم از این باغ بری می رسد .... صاحبخونه گفته اجاره خونه رو زیاد کنیم !!!! ما هم گفتیم

حالا که اینجوریه  خونه رو تخلیه می کنیم!!! چشتون روز بد نبینه چند روزه من و هم خونه ی گرام

خلاصه هر چی بیشتر می گردیم کمتر پیدا می کنیم مگه با این پول پیش و این اجاره میشه

خونه مناسب پیدا کرد!!!! خدایا!!! قسمت بد قضیه اینه که هی باید بری با این بنگاه دارا کل کل کنی

ای خدا!! یه جوری نگات میکنن؟ کجایی هستی؟ کجا کار می کنی؟ و صد تا سوال دیگه!!!

******

ماه رمضون هم به نیمه رسید و به قول پدر بزرگم در سراشیبی تموم شدن می باشد

هر چند قربونش برم امیدوارم هر چه زودتر تموم بشه چون عملا از کارو زندگی ساقط شدم!!

روزای که شیفتم که ساعت ۲ میرم تا دوازده شب!!! اره به خدا!!! گناه دارم به خدا!!! بعدش

که میام که دیگه خوابم نمیبره تا ساعت ۲  بعدش که تا میام بخوابم باید برا سحر پاشم هرچند سحری

به اون صورت نمی خورم فقط چای و شیر!! و بعدش نماز و بازم لا لا !!! چیکار کنم نمی تونم نخوابم

یهو می بینی شده ۱۱ ظهر!!! اینم ره توشه ما از ماه مهمانی خدا!!! خلاصه فعلا همه چی تعطیل تا

عید فطر!! البته از اونجایی که خوابیدن انسان روزه دار نیز ثواب فراوان دارد  فکر کنم بنده ره توشه

ی عظیمی برای خویش جمع اوری بنمایم!! خدایش قبول بنماید! آمین

*******

 رفتم میوه بخرم دیدم انبه هم داره!! تا حالا نخوردم !!  ولی از اونجایی که هر چیزی رو باید امتحان

کنم خریدم!!!! چقدر هم گرونه!!! حالا نمی دونم از کجا به مخم رفته که باید اونا رو تبدیل به ترشی

بکنم از هر کی هم می پرسیدم ترشی انبه بلد نبود تو کتاب اشپزی هم این مورد وجود نداشت

خلاصه یه جستجویی در اینترنت کردیم کلی دستورهای مختلف از ترشی انبه به دستون رسید

چند روشش رو با هم قاطی کردم و درستشون کردم!!!  ولی خدایش میوه ای نبود که ازش

خوشم بیاد احتمالا ترشی رو هم ......

کلی حرف داشتم ولی باید برم لالا ُ  نگفتم بهتون از شاگردام امتحان گرفتم ؟ بعدا مفصل تعریف

می کنم!!!! فعلا بای

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط یسنا | 

روزی یک استاد سر کلاس لیوان پر ابی را برداشت و ان را بالا گرفت سپس از شاگردان خود

پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادندو.استاد گفت : اگر من این لیوان را چند دقیقه در دستم نگه دارم چه اتفاقی

می افتد؟ شاگردان گفتند : هیچ

استاد: اگر یک ساعت نگه دارم چه؟ یکی از شاگردان: دستتان درد می گیرد

استاد گفت حق با توست و اگر من تمام روز ان را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری گفت: استاد دستتان بی حس می شود فشار زیادی به عضلاتتان می اید و خسته می شوید

استاد گفت: جواب های شما درست بود ولی ایا در این مدت وزن لیوان تعغییر کرده بود؟

شاگردان : نه

پس چه چیزی باعث شد این همه در د و فشار به عضلات وارد شود؟

یکی از انها گفت : برای اینکه دستتان به طور دایم درگیر آن بوده

استاد پرسید راه حل چیست؟ یکی از آنها گفت اگر آن را زمین بگذارید یا مدت کمتری ان را

به دست بگیرید مشکل حل می شود

استاد گفت آفرین مشکلات زندگی هم مثل این لیوان است اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید اشکالی ندارد اما اگر به مدت طولانی به انها فکر کنید اذیت می شوید و اگر بیشتر آنها

را نگه دارید فلجتان می کند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود

فکر کردن به مشکلات زندگی و پیدا کردن راه حل مهم است اما مهم تر از ان این است که در پایان هر روز

 و پیش از خواب ان را زمین گذاشته و راحت بخوابید... پس جرا من نمی تونم این لیوان ها رو زمین

بذارم؟ مال من از یه دونه لیوان گذشته و تبدیل به یک دست پارچ و لیوان شده!!!

واقعا دور ازجون شما خریت محض که ادم هم کار کنه هم درس بخونه! عجب اشتباهی کردم من

چون نه تونستم درست حسابی درس بخونم نه تمرکز لازم رو رو کارم داشته باشم اگه شما هم

سه روز در هفته ۱۴ ساعت راه با اتوبوس می رفتین تهرا ن و برمی گشتین!!!!!

حالا هم که وقت نوشتن پایان نامه است هی درجا می زنم!! می بینید که اینجا هم کم پیدا شدم

صبحا مجبورم برم کتابخونه و بنویسم! تازه قسمت عملی کارم هم مونده!! بعد از ظهر ها هم یک روز در میان شیفتم!

ای خدا !!!! آخرین تصمیمی که گرفتم اینه که باید چند ماه مرخصی بی حقوق بگیرم!! تا مجبور

بشم تمومش کنم!!! هر چند در اون صورت هم نمی دونم از کجا بیارم لابد باید هوا بخورم و ......

یه درخواست وام دادم اداره این کوفتی ها ردش کردن!!! آیییییییییییییییی ولی مرخص رو باید بگیرم

خدا کنه موافقت کنن!!!!

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط یسنا | 
بازکلافگی اومده سراغم!!!!!احساس می کنم مغزم تب داره!

ورم کرده!!!! خدایا!!!!! شده بدونی باید یه کاری رو انجام بدی و نمی تونی!

و هیچ کار دیگه ای هم نمیتونی انجام بدی چون ذهنت مشغوله!!

خدایا مرگ!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
هوای حوصله ابریست..... حوصله هیچ کاری ندارم! حتی سر زدن به اینجا

یا خوندن وبلاگ دوستام!!اینترنت اداره هم که چند روز ترکیده!!! شیفتای اداره

هم که شده تا ۱۲ شب!! تا میرسم خونه و کارامو می کنم میشه! ۱ ُ - ۲؟ صبح هم

که می خوابم تا لنگ ظهر!!!! بعد پا میشم میرم اداره شیف!!! این مال روزای که شیفتم!

روزای که استراحتم هم؟؟. رفتم باشگاه اسم نوشتم روزای فرد که حد اقل مجبور بشم

صبحا بیدار شم که مثل خرس نخوابم!!! دو روز رفتم منزل پدری به شهرمون!! که اونجام

حوصله نداشتم زود برگشتم!! خلاصه.... از همه مهمتراین پایان نامه ست که باد کرده رو دستم

باید یه سر برم تهران استاد راهنما رو ببینم ولی کو همت... شایدم فردا رفتم!!! دیگه چی بگم؟

آّآ!!! آها !! هوا چقدر یه هو گرم شد؟ اگه بدو نین خونه ما چه جهنمیه؟ کی بره کولر بشوره و

نصب کنه؟ اونم اون قراضه ای که ما داریم پارسا ل تعمیر کار می گفت بندازینش دور قابل استفاده

نیست!!! ولی ما با  کمال پرویی!!! تا آخر تابستون سر پا نگه اش داشتیم و حماسه ساز شد

 حالا امسال خدا به خیر کنه؟     الان چشمم به کتابهای کنار دستم افتاد اوه!! چه خاکی؟ خدایا

من اینجوری نبودم!!  چقدر تنبل شدم!!!! فکر کنم  دیو  بوشاسب بر من غلبه کرده!!!

چند روز پیش رفتم یه پارچه مانتویی خریدم برا تابستون!!  روز بعدش دیدم همکارم رفت عین همون

رو خرید!!! امروزم دیدم اون یکی همکارم رفته بود خریده بود!! اه! دیگه دوست ندارم بپوشمش!!

یعنی چی!!!!! همیشه از اینکه مثل بقیه لباس بپوشم متنفر بودم~!!! به خاطر همین هیچو.قت

چیزی رو که مد میشه نمیپوشم!!!

اوه!!!! پنجره اتاق بازه ( گفتم گرمه...) الان یه حشره عجیب الخلقه اومد داخل اتاق!!

برم ببینم می تونم بیرونش کنم!! شایدم برعکس شد!!!

اینم بگم که علمی کاربردی ۲ واحد بهم کلاس دادن!! تاریخ هنر!!! نمی دونین این روزا چقدر مجبورم

اطلاعاتم رو به روز و آپ دیت کنم که جلو شاگردام کم نیارم!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط یسنا | 

اینم کم کم داره یه عادت میشه شایدم نحسی سیزده است! نمی دونم!! سیزده بدر که میریم بیرون!(البته

چند سالی میشه که فک و فامیل محترم از 11 و 12 میزنن بیرون و شب مانی در دشت و دمن دارن)

خلاصه روز سیزده من زمین بخورم!!! پارسال  ما تحت مبارک به قاعده یک کف دست کبود و سیاه شدو درد ناک!!

امسال هم زمین خوردم اما ایندفعه صد رحمت به پارسال! با آخرین استخون کمر ( به قول با سوادا  دنبالچه!)

محکم خوردم روی یک سنگ و الان که یک هفته از ماجرا گذشته هنوز دردناک و نمی تونم درست بنشینم

حالا حساب کنید وقتهایی رو که شیفت هستم و باید ساعتها روی صندلی بشینم!

یک نکته جالب دیگه! اینه که میگن همه چی به هم ربط داره درسته!! بنده عطسه میکنم و بعدش یک جیغ

بنفش هم میکشم!! چون همون نقطه دردناک هم همزمان با عطسه  دردش شروع میشه! ربطشون به هم؟

چه مکافاتی دارم وقتی می خوام سوار تاکسی بشم؟ و عجله هم دارم!!1111

امروز خانوم رفته آرایشگاه! ارایشگره تازه چشماشو عمل کرده و ظاهرا هنوز دید چشمش کامل نشده!!

بگو مجبوری کار کنی و خلق الله رو یه وره کنی!! نتیجه اش این شد ابروی بنده یک وری شده و هرکی

منو نگاه کنه یاد ابرو میندازی بالا بالا!!! میوفته!!

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

چه بده بستنی دست کسی ببینی که یه گاز هم بهش زده و تو نتونی بخوری!!! و دلت بخواد!!

یا نون داغ و تازه دست کسی ببینی و دوست داشته باشی یه لقمه از اون نون بخوری و طرف

بی توجه رد بشه وبره!!

یا یه لباس کفش خونه ماشین مال کس دیگه ای باشه و تو بگی کاش اینا مال من بود!!

و یا عشق کسی رو ببینی و بگی خوش به حالش کاش من این عشق رو داشتم!!

و چه حس تلخ دردناک و بدیه  که شوهر یا عشق یه زن دیگه رو دوست داشته باشی!!

  من و تو آن دو خطیم اری، موازیان   به ناچاری

 که هر  دو  باورمان از آغاز به یکدیگر نرسیدن بود

 

                                              ولی شاید دو خط موازی در افق به هم برسن! نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

          سلام  بهار.....          سلام شکو فه های خوش بو.....

                                                   سلام زندگی....

              سلا م  سال جدید............

و سلام به همه دوستای خوبم!!!

این اولین پست در سال جدید می باشد.سال ۸۷ با تمام سختی ها  ناملایمات ِ اتفاقات شیرین

حوادث غیر مترقبه( منظورم سیل و زلزله نیست)  گذشت .. و مثل همیشه تند

 سریع یک سال از عمرما تمام شد!!!

  یکی از اتفاقات خوبی که برام افتاد این بود که او ن کاری که همیشه دلم می

خواستانجام بدم رو بالاخره تجربه کردم!!

 از لحاظ کاری تجربه خوبی بود برام!! امیدوارم در این مسیر تجربه های

بزرگتری رو داشته باشم..                                   و همچنین اشنایی با یه

عزیز بود که در این آشنایی حیران موندم که چرا پیش اومد؟ شاید با این

آشنایی مسیر زندگیم تعغیر کنه  شایدم نه!!!! 

ین تعغیر نمی دونم خوبه یا بد؟ امیدوارم اگه قراره روزی

تموم بشه بتونم به همون راحتی که شروعش کردم تمومش کنم!!!

موقع سال تحویل برای همه دعا کردم!!  همه اونهایی رو که شناخته و می شناسم

و یا قراره بشناسمحتی برای اونهایی که قبلا تو زندگیم بودن

  و الان فقط یه رد و خاطره ازشون باقی مونده؟

از خدا خواستم همیشه به یادم بیاره که در آغوش خودش هستم و ایمن!

و یادم باشه که هر وقت احساس تنهایی و سر در گمی کردم تجسم کنم که خدا

دستم رو گرفته و نوازشم می کنه!!!   

       امیدوار باشم که همیشه نور الهی پیشاپیش من حرکت می کنه و مسیر      

 زندگی من رو نورانی  می کنه!!!!...    و در این بهار و همه بهار های پیش رو  عشق

بی قید و شرط به زندگیم دلگرمی بده!!!!ا

 

و خدایا متشکرم ... متشکرم به خاطر تمام اتفاقات خوب و بدی که در سال ۸۷ برای

 من پیش اومد

که مطمئن هستم در همه اونها خیر و صلاحی نهفته بوده است.

و خدایا متشکرم به خاطر اینکه همیشه هوامو داشتی .. کمکم کردی و تنهام نذاشتی..

مطمئن هستم امسال بهترین سال زندگی من خواهد بود از همه نظر.. معنوی...

مالی.. خانوادگی... روحی..... 

  راستی اگه سال دیگه این موقع نبودم برای آمرزش روحم دعا کنید و لحظه سال

تحویل به یادم باشید....................

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

 

img-13861026-IMG-0083.jpg

 

تولد بهار ، تولد شور و شوق و سبزه و امید است. صدای پای بهار، صدای دعوت دوباره

   زیستن است. صدای موسیقی دل انگیز حیات در دستگاه آفرینش : که زمین نمی میرد.

 زمین دوباره نفس می کشد.  و نوروز هر سال تکرار می شود. و ما نیز با نوروز تکرار

 می شویم و چه سخت است اگر زمستانه تکرار شویم ، بهار بیاید و ما هنوز بوی برف

 بدهیم!! بوی سرما!

   و بهار حرف های قشنگ زمین است که در گوش من و تو زمزمه می شود،

  و نوروز حسن مطلع این حرفها !!

 امیدوار باشیم که این اتفاق قشنگ نه تنها در کالبد زمین که در جانهای ما نیز رخ دهد

 و وقتی چشم ما به نخستین طلوع شکوفه ها می افتد چشمه های جاری دوباره زیستن

 در درون ما نیز به خروش آید............

 

                               بشقاب های کوچک سبزه

                                تنها یک سین

                             به سین های ناقص سفره می افزاید

                           بهار کی می تواند

                             این همه بی معنی باشد؟

                            بهار آن است که  خود ببوید

                              نه آنکه تقویم بگوید!!!!!!!!!

                                                               زنده یاد سلمان هراتی   

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

می گویند: وقتی دیگران ازارتان می دهند یا نومیدتان می کنند معنایش چیست؟

انها با این دلیل سر راه ما قرار می گیرند که به دعای خیر ما نیاز دارند  انها هر کاری بکنند

یا نکنند وجودشان مانع پیشرفت و کامیابی ما نمی شود ، انها موهبت ما را از دستمان نمی گیرند

زیرا قادر به این کار نیستند ، و فقط بنا به مشیت الهی سر راه ما قرار گرفته اند...

دلیل اینکه گاه مردم ما را می آزارند این است که روح آنها توجه الهی و دعای خیر ما را می جوید

اگر برای آنها برکت و آمرزش بطلبیم دیگر آزارمان نمی دهند .....

ببخشایید .. این بخشایش نه محض خاطر شخصی است که از او خطا سر زده که بیشتر

محض خاطر خودتان است. نفرت و انزجار... خشم و میل به تسویه حساب کردن و حق دیگری

را کف دستش گذاشتن .... همه باعث فرسایش و تباهی روح خودتان میشود....

     

و من و تو باز هم با هم دعوا کردیم..... خیلی از دستت ناراحتم! خیلی دلگیرم!! تو باعث شدی من

ساعتها دور خودم بچرخم.. راه برم ... گریه کنم.. جیغ بزنم.. بعد بخندم .. بگم مهم نیست.. بعد اروم بشم..

و بعد... یهو دوباره اشکام سرازیر بشه!!! واقعا احساس کردم دیوانه شدم!!! نمی گم من مقصر نیست

... و طبق نوشته بالا من باید از خدا برات طلب بخشا یش کنم... از خدا برات آرزوی آرامش و نیک بختی

می کنم.... شاید خودم به آرامش برسم!!!!!!

                    *******************************

                      ****************************

  اگر بال داشتم عاشق شدن و گریستن و پرواز را به تو یاد می دادم!!!

 اگر بال داشتم تو را به ماه می بردم و می توانستم پیشرفت و ترقی تو را که

شاید بعید و دور به نظر برسد را زودتر ببینم..

اگر بال داشتم سعی و تلاش برای رسیدن به ستارگان و رقابت در آسمان ها را به تو یاد میدادم!!

اگر بال داشتم تو را از خاک ، آتش و باران محافظت می کردم و نمی گذاشتم معنای درد و

رنج را بفهمی !!

اگر بال داشتم تو را همیشه در قلبم برای خود نگه می داشتم و هرگز ما از هم جدا نبودیم!!

اما همین طور که می بینی من فرشته نیستم.. که بال داشته باشم و اگر هم بخواهم

هر گز نمی توانم

        بنابراین برای همه این آرزوها فقط می توانم دعا کنم...

  با وجود این اگر بال داشتم ... به تو می رسیدم!!!!!!!

             *******************************

 

و دکتر شریعتی میگه: آنجا که چشمان مشتاقی برای انسان اشک میریزد زندگی به رنج کشیدنش

 می ارزد......

 

و در آخر اینکه همیشه از اس ام اس بدم میاد چون باعث دعوا کردن بین ما میشه!!!!

                    خدایا کمکم کن! برای رسیدن به آرامش راه درست کدومه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:2 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
باز هم سلام!

تو این سرما باید برم دوره یک هفته ای ! زیبا کنار!! همه جا هم که برف و باران شروع شده!!

. بعدشم باید برم تهران! احتمالا عمل چشم داشته باشم! خلاصه خدا به خیر بگذرونه!!

راستی من برا اولین بار میخوام سوار هواپیما بشم!!! چکار کنیم زیادی عقب مونده تشریف

داریم

فیلممون رفته برا مونتاژ!! اومیدوارم خوب از آب در بیاد!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

سلام... باز برا یه مدت کم پیدا میشم! ایندفعه قراره با همون

کارگردان بد اخلاقه! یه فیلم سینمایی کار کنیم اگه فیلم خوبی از

کار در بیاد شاید شبکه نشونش بده!! در مورد قبل از انقلاب و خان

و خانبازی!!! امیدوارم کار خوبی بشه! و منم کارهام رو درست

انجام بدم و اینقدر کارگردان رو حرص ندم!!

اخر هفته شب یلداست و تولد خواهرم!!! طبق معمول سالهای

گذشته بازم من پیشون نیستم!!!

             پیشاپیش یلدا مبارک!!!!!!!!

گرمی کرسی زمستون و شیرینی قصه مادر بزرگ و شوری تخمه

شب چره و ترشی انار یلدا و قاچ هندوانه خاطرات گوارایتان باد

   یلدایتان به روشنی آب و ایینه!!!

سال سوم دبیرستان بودم شب یلدا!!! که مادرم آبجی کوچیکه رو

حامله بود!! کلی از دست مامانم شاکی بودم که چرا اصلا حامله شده

چون اگه دختر میشد از یکی یک دونگی در میومدم!! و پیش دوستام

هم خجالت میکشیدم بگم مادرم ... تو این سن و سال...

خلاصه بنده خدا مادرم بی سرو صدا دردش شروع شد بدون اینکه

چیزی به من و دوتا برادرام بگن!! پدرم بردش دکتر!!! ما رو هم بردن خونه

پدر بزرگم!! چون مادر بزرگم مریض بود بابا سفارش کرد که چیزی بهش نگیم!!!

و من چه دلشوره ای داشتم برا مامان که تک و تنها رفته بود زایشگاه!!

باورتون نمیشه بعد از یک ساعت بابا اومد گفت: پروین زایمان کرده!

یه دختر!!به همین راحتی!!! مامان بزرگ(خدا بیامرز) کلی شاکی

از دست من که چرا یک ساعته سکوت کردم!!!!

چقدر به بابا اصرار کردم که اسمش رو بذاریم یلدا!! ولی قبول نکرد!!

حالا آبجی کوچیکه برا خودش خانومی شده!!! و چقدر منو دوست داره!!

من یه خاله دارم همسن خودم!! یعنی مادرم که به من حامله شده

هم زمان مادر بزرگم هم ..... ما که نبودیم ولی میگن همین مادرم

کلی مادر بزرگ رو دعوا کرده که خجالت نمی کشی تو این سن و سال

.... ولی سالها بعد که مادر بزرگم مریض شد و خاله کوچیکه از کلاس

پنجم ابتدایی چون آخرین بچه خونه بود مجبور شد تمام کارهای خونه رو

بده!! و تا سالها بعد که حال مادر بزرگ خیلی بدتر شد و کاملا از پا

افتاد فقط همین خاله بود که بیشترین رسیدگی رو بهش میکرد

حکمت به دنیا اومدنش رو فهمیدیم!!!( روحت شاد مامانی)

بچگی چه خاطره هایی داشتیم؟گفتم خاطره یاد یه چیزی افتادم

چند وقتی که شبکه یک جمعه ها کار جالب میکنه و کارتونهای زمان

بچگی ما رو نشون میده!!! از اونجایی که نسل ما هم از اون نسلهایی

که هی دوست داره نوستالوژی گذشته رو داشته باشه!! من که

خیلی لذت میبرم!!! نمی دونم ما خیلی ندید بدید بودیم یا کارتونها

خیلی مزه میداد!! دنی و آنت و سباستین و هاچ و فلونه و خیلی

کارتونهای دیگه.... ولی خدایش هیچوقت هاچ رو نمی بخشم که

هر دفعه اشک من رو در میاورد!!.. چقدر براش گریه کردم!!!

چه عالمی داشتیم..... پسره بود قدم میزد تا پرده بره بالا و برنامه شروع

بشه!.. ولی چقدر گناه داشتیم کلی باید صبر میکردیم تا ساعت !!!۵

حالا که به اون روزا بر میگردم نمی دونم همه چیز برام یه مزه

خاصی میده! ترش شیرین  ملس!!!

           یادش به خیر!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
بعد از سه ماه رفتم خونه!!!!  بالاخره کار این سریال تمام شد و من تونستم

یه سر برم شهرمون دیدن پدر و مادرم و بقیه خانواده!!(همش ۳ ساعت فاصلمونه)

نمی دونم چرا با اینکه سن و سالی از من گذشته و سالهاست به خاطر دانشگاه

و کار از خونه دورم ‌ هنوزم بهترین و امن ترین مکان دنیا خونه خودمونه!!!

نمی دونم شاید چون هنوز ازدواج نکردم این حس رو دارم!  ولی باور کنید وقتی

می رسم اونجا ارامش! نفس راحت!! دلگرمی

هر دفعه که میرم باورم نمیشه این پدر و مادر من هستند که هر روز پیر تر و

شکسته تر  میشن!! باورم نمیشه بابام تمام موهاش سفید شدن! با اینکه

سن و سالی نداره!! و مادر خوب آروم و مهربونم که تمام صورتش پر از چین

و چروک شده! کی باورش میشه مادرم فقط ۴۴ سالش باشه!!

این همه شکستگی؟  و دلیل اصلی اون وجود ما چند تا بچه است که

متاسفانه هر کدوم.......یکیش منم که دور از اونا زندگی می کنم و ظاهرا خیال

سر و سامون گرفتن نداره! بابام میگه هر شب که سرمو رو بالش میزارم با این

خیال و نگرانی برای تو که داری چیکار می کنی می خوابم؟!! اگه مشکلی برات پیش

بیاد چیکار می کنی؟

روزی که میخوام برگردم بابام اصرار داره که حتما خودش منو تا ترمینال برسونه

و منتظر بمونه که سواری حرکت کنه!!! چقدر شرمنده میشم احساس میکنم

تو دلش میگه تا کی این سناریو ادامه داره؟

نمی دونم زندگی هر کسی یک مسیر مشخص و مخصوص به خودش رو داره

و از اینکه زندگی من در این مسیر افتاده کی مقصره؟ خودم؟ یا خواست خداوند؟

و حالا از این حرفا بگذریم.... مرکزمون قراره یک کار سینمایی انجام بدن!!

با همکاری همین کارگردانی که باهاش سریال رو ساختیم ! از من

در خواست کرده باهاش همکاری کنم!! خوشحال شدم!!!۱ چون با این همه

سوتی و خرابکاری هایی که من انجام دادم بازم منو قبول داره!!

خداییش علی رغم تمام تمام بد اخلا قی های بی حد و حصرش بیش از

اندازه هوامو داشت چون سوتی های من سر به فلک می اشتن!!!

اونم با کاری که من دارم و باید چشم و گوش کارگردان باشم!!!

ولی وقتی بد اخلاق میشد و عصبانی خیلی میشد فقط مونیتور رو سرم

کوبیده نشد!! بقیه چیزا هر کدوم  اینجور مواقع فقط ساکت میشدم

و بی صدا اشکام سرازیر میشد ..... ولی به هر حال تجربه خوبی بود

 راستی تنبل خانوم هنوز یه زره هم از کار پایان نامه اش رو انجام نداده!!!

    بازم میام....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
سلام!

شدیدا مریض شدم! دیروز چون جناب تصویر بردار رفتن مرخصی ما هم نفس راحتی

کشیدیم و کار تعطیل شد و من موفق شدم برم دکتر!

گفت تا حالا کجا بودی ریه هات عفونت کرده!! و کلی آمپول قرص و شربت !!! از دیروز

باسن مبارک آبکش شده می باشد

فقط ۲ قسمت دیگه مونده!! کاری که قرار بود ۴۰ روزه تموم بشه الان نزدیک به ۲ ماه که طول

کشیده!! خسته شدم!! معلومه دیگه وقتی برنامه ریز کار من باشم از این بهتر نمیشه

ولی به خدا من بی تقصیرم زمین و زمان و ابر و باد و فلک دست به دست هم میدن که کار کند

پیش بره!!!!

یه سرفه هایی میزنم مادر کش!!! مثل پیرمردهای سیگاری سینه ام خس خس میکنه!!

( این احساس مسئولیتت منو کشته) امروز که  تعطیل بودیم از فرصت استفاده کردم و اومدم

اداره یه سر به نت زدم و وبلگ دوستان رو خوندم هر چند نتونستم برا هیچ کدومشون کامنت

بزارم

بر می گردم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

سلام. کماکان صبح ساعت ۷ میرم ۱۲ بر می گردم!! دلم برای همه دوستام که میرفتم

مطالبشون رو تو وبلاگ می خوندم تنگ شده!!!وتازه فقط نصف سریال ساخته شده

شاید تا یک ماه دیگه هم طول بکشه!!!

اینم عکس غروب از روستای که داریم اونجا کار می کنیم!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

به سلامتی و میمنت هفته دولت و روز کارمند رو تبریک می گم

پرونده تابستون امسال هم داره بسته میشه! ماه رمضون رو فاکتور میگیرم چون الحمدلله

کل کشور جهت انجام فرایض دینی و صرف زولبیا و بامیه! و افطاری به خواب یک ماه ای

میروند و از اونجایی که انسان روزه دار حتی خوابیدنش هم ثواب و پاد اش براش محسوب

میشه.... پس پیش به سوی خواب..(فعل و فاعل نداره!!!)

حد اقل از شر جشنواره  های رنگارنگ تابستانی گدا و سیما راحت میشیم! هر چی فیلم

تکراری و سکراری بود نشون دادن! کلی هم فیلم ارشیوی و قدیمی که مال زمان تیر کمون شاه

بود رو به خورد خلق الله دادن !!!(ماهپاره؟ نه !!اصلا ما صور قبیحه بلاد کفر رو نگاه نمی کنیم)

پرونده المپیک هم که بسته شد تا صفحه دیگری به تاریخ زرین و پر افتخار سالهای کنونی

اضافه شود! از اونجایی که در همه زمینه دلاوران نام اوران و پیروز اینا هستیم در این مورد هم

مثل دیگر زمینه های سیاسی و اقتصادی بد جوری داریم پیش رفتیم و زمین و زمان و استکبار جهانی

و حسین رضا زاده و همه مقصر بودن و باز هم جلسه هایی پشت درهای بسته برای پیگیری

و علت یابی و شفاف سازی

و از اونجایی که من هم ذره ی ناچیزی از این ملت دلاور و نام اور و سلحشور هستم

و دقیقه نودی کار کردن جزء افتخارات ما محسوب میشه من هنوز نه پرپوزال نوشتم

و نه تحقیقی که از ترم پیش باید تحویل میدادمزنده باد خودم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
بازم می خواهم بروم!!!!!

میبینم که صفحات این وبلاگ فقط شده شرح امدو رفت بنده!!!

خانم در طول سال که سه روز در هفته سر کلاس بودن حالا هم که تابستون شده

قربونش برم یک هفته پشت سر هم اداره نیومده!!

اگه بیرونم نکنن خوبه!!! این دفعه میرم سبلان خیلی خوشحالممممم

                                                                                   بر می گردم!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
بابا بزرگم هوس کرده بره مشهد!!!

منو دختر خاله ام میخوایم ببریمش!!!  البته نمی دونم ما داریم اونو می بریم

یا اون داره همراه ما میاد که تنها نباشیم!. خدایش خیلی دلم هوای مشهد کرده

این جهان پهلوانمونم که انصراف داد!! هر کاری می کنم نمی تونم باور کنم که به علت

مریضی باشه!! خدا وکیلی بو دار نیست؟. رسانه ملی هم که از اون ور بوم افتاده

و هی از جهان پهلوان گزارش نشون میده! هر وقت اینجوری دارن یه چیزی رو بزرگ می کنن

معلومه یه جای کار ایراد داره ! و گندش در اومده!!!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
سلام

کوهنورد برگشت!! صعود به دومین قله ایران رو به خودم تبریک می گم

سفر خوبی بود خیلی خو ش گذشت هرچند بسیار خسته کننده بود!!!

همه چیز به خوبی تمام شد و به قله رسیدیم که یه اتفاق بد افتاده

و همه خوشحالی ما رو ذایل کرد!! هر چند خدا را شکر به خیر و خوشی تمام شد

اما یه خاطره بد از علم کوه برای ما به جا گذاشت!!

وقتی رسیدیم قله دوربین دست سرپرست گروه بود که از ما عکس بگیره که ناگهان

یه لاشه سنگ بزرگ از زیر پای یکی از گروههای دیگه سر خورد و رو سر سرپرستمون ریخت

و اونم به دره پرت شد!! زرنگی خودش و کمک خداوند بود که نجات پیدا کرد و فقط زخمی شد

تمام گروه یکسره جیغ می زدند و گریه می کردند!! بماند که با چه بدبختی از اون بالا

اوردنش پایین!! چقدر اذیت شد! ما هم مثل لشگر شکست خورده و گریان اومدیم پایین!

بازم خدا را شکر که اتفاق تلخی نیفتادخیلی وحشتناک بود!!

ولی در اوج بودن چه احساس خوبی به ادم دست میده!! انگار به خدا نزدیکتری! همه چیز

تمییز زلال!! و ارام ساکت و با صلابته!

وقتی داشتم برمی گشتم اس ام اس رسید که خسرو شکیبایی فوت شده!!

خیلی ناراحت شدم!! اصلا باورم نمیشه!!روحش شاد! با اون صدای جاودانه اش

(( پیش از انکه به اوج برسیم پیشکسوت می شویم. خسرو شکیبایی))

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
سلام

فردا می خواهم با هیئت کوهنوردی برم علم کوه؟ ( نمی دونم شاید با الف بنویسنش؟)

اظطراب دارم آخه تا حالا کوه به این بلندی نرفتم! کوههای شهرمون رو تقریبا همه رو رفتم

ولی این یه کوه واقعیه

اگه سالم برگشتم که براتون می گم چه جوری بود اگرم....  حلالم کنید!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

سلام.....سلام ! صد تا سلام

بعد از دو هفته دوری برگشتم!!! اخیش! دلم برا ی همه واینجا تنگ شده بود

هر چند فکر نکنم کسی نبودنم رو حس کرده باشه!!!

خدا رو شکر تمام شد  امتحاناتی با طعم فوتبال ‌- بی برقی و سوسک ....

تصور کن داری مسابقه فوتبال می بینی و کیفور از برد اسپانیا که هم اتاقی عزیز

بیاد در اتاق تلویزیون و از تو بخواهد که تشریف بیاری بالا!!! وقتی میری می بینی

تو راهرو ایستادن و داخل اتاق نمیرن!!! کاشف به عمل اومد فهمیدیم یه سوسک

چاق و چله تو اتاق منم تمام مواردی که امکان داره ادمیزاد از اونها بترسه در

وجودم هست به جز ترسیدن از سوسک!! و در میان جماعت نسوان کلی

شجاع تشریف دارم ... سوسک مورد نظر به دست ما به هلاکت رسید

هم اتاقی های محترم را هم تهدید فرمودیم آخرین بارتان باشد که ما را در

زمان دیدن فوتبال صدا زده و به امر قبیح قتل موجودات بی گناه وا می دارید!!!

این یکی رو داشته باشید ... فردا صبح ساعت ۸ امتحان داری و تمام روز رو دنبال

گرفتاری یکی از دوستان بودی و ۳۰ :۹ خسته و کوفته برگشتی خوابگاه!! هول هولکی

یک ساعت جزوه رو خوندی و ۳۰ : ۱ خوابیدی که نصف شب یکی بیدارت میکنه

منو بگی حاضرم بمیرم ولی از خوابم نزنم!! میگم چی شده؟ میگه؟ یه سوسک

از رو دستم رد شده جمع تر بخواب منم بیام پیشت( آخه تخت من بالا بود)

منم عمراْ حاضر باشم رختخوابم رو با یکی شریک بشم!!  گفتم بیا

بالا سر جای من بخواب من میام پایین!! ( چه فداکاری بزرگی)

اومدم تخت پایین!!!! حالا مگه دیگه خوابم میبرد ؟ خودم و هم اتاقی ترسو

و حضرت سوسک ... زمین و زمان رو فحش دادم.....

حالا هم برگشتم!!!  تابستان!! گرما!!! آإ برق!!! و گرد و خاک فراوان که از کشور

برادر و عزیز عراق بر سر ما می بارد..... ببار که از همه جا باریده!!!

دو سه روزی هم خاله جان با بچه ها از خارج از کشور تشریف اورده بودند تهران

و من مهمانشان بودم و تمام مدت شاهد غر زدن بچه ها که اینجا چرا اینجوری؟

ولی خوش گذشت... و سایه ها می دانند  که چه تابستانیست!!!

                                                                                تا بعد.....


 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

همیشه ماه اردیبهشت رو خیلی دوست دارم! به خاطر بارانهای بی موقع و بهاری اون

و بعدش یه هوای خنک!!! و حیاط دانشکده که پر از گلهای سرخ میشه!! رنگارنگ! خوشگل

وقتی یه غنچه خوشگل می بینم می رم تو گوشش یواش میگم خیلی خوشگلی و مواظب

خودت باش .. چون تو یکی از معجزات خداوند هستی!!!

آخی!!! تو این ماه می دونید همیشه دلم به حال چی می سوزه؟ توت های سفید آب دار

 

چاق و چله! آخی  با چه زحمتی بزرگ میشن و میرسن بعد یهو!!! تالاپ میخورن زمین و...

متلاشی میشت! نازی! گناه دارن!

و تو این ماه نمایشگاه کتاب رو هم دوست دارم با تمام خستگی ها شلوغی ها بی نظمی

ساندویچ و بستنی اش!! هر چند امسال هم به دلیل کمبود وقت و نداشتن اسکن قید شو زدم

و نتونستم سرانه مطالعه در کشور رو از یک دقیقه به دو دقیقه برسونم!!!!!

---------------------------

نکته: گاهی وقتها از نردبان میریم بالا تا دستهای خدا را بگیریم غافل از اینکه خدا همین

پایین ایستاده  و محکم نردبان را گرفته که نیوفتیم!!!

----------------------

استادمون میگفت بیدل دهلوی این شعر رو در چند قرن پیش سروده با مزه است

انگار برا این دوره زمونه سروده:

این همه ریش چه معنی دارد          این  همه تشویش چه  معنی دارد

یک نخود کله و ده من دستار!           این کم و  بیش   چه معنی  دارد؟

این تک بیت هم از صائب:

زاهد چه بلایی تو که این رشته تسبیح        از دست تو  سوراخ  به سوراخ گریزد!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
به سلامتی یک هفته ای میشه که پیامک هامون به خاطر حفظ امنیت و آرام شدن جو

نا آرامی که بعد از انتخابات به وجود آمده بود قطع شدن!!!

جالبه که چند نفر کشته شدن و عده ای زخمی ولی صدای هیچ کس بلند نشد!!

به قول یکی از دوستام یه بچه تو فلسطین کشته میشه فریادو آه و فغان همه بلند میشه!

تحصن می کنن!! اعلامیه میدن!! داد ! هوار که انسانیت رو سر بریدن!! ولی بغل گوش ما

از این اتفاقات افتاده و آب از اب تکون نمی خوره!! احتمالا یه جوری همه چی رو  سمبل کنن

و تمام!!!!! بیچاره خانواده هایی که طفل معصوماشون رو بی گناه و بی دلیل از دست دادن!!

اینم از عدالت و آزادی و .... در مملکت ما!!

وطن یعنی صف نان و صف شیر

وطن یعنی همش درگیر درگیر!

وطن یعنی همین بنزین ! همین نفت!

همین نفتی که توی سفره ها رفت!

وطن یعنی تمام سهم ملت

یه تیکه نون و باقی هم خجالت!

وطن یعنی لیسانس ! علاف! بیکار!

کمی چایی ! کمی قلیون و سیگار!!

وطن یعنی که اصلاحات چینی!

وطن یعنی که روز خوش نبینی!

و طن یعنی همین آینده ی دق!

وطن یعنی خلایق هرچه لایق!

وطن یعنی تحمل، تب، طاقت

وطن یعنی حماقت در حماقت!!!!.....

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

به یمن مسافرت هر هفته من با اتوبوس! همیشه کلی فیلم در پیت و تکراری

در اتوبوس می بینم!۱ گاهی وقتا یک فیلم رو ۶ یا ۷ بار هم دیدم!!!

این دفعه فیلم نصف مال من نصف مال تو رو دیدم که فکر کنم سال گذشته

ساخته شده بود! نکته ای که به نظر م رسید خود فیلم یا خوبی و بدی اون

نیست بلکه اینه که یه موضوعی داره در جامعه ما رواج پیدا میکنه و خیلی

از کارگردانهای ما که اکثرا هم آقایون هستند به آن می پردازند اینه که ما مردهایی

را میبینیم که دو زنه هستند!! و در آخر کارگردان این مسئله رو القا میکنه که هووها

با هم دوست میشن!!! نمونه اون عید امسال سریال پیامک از دیار باقی!!

آقا دو تا زن داشت!!! (اخییی) در آخر این هوو ها بودن که باید با هم دوست می شدن

و اینکه چاره ای نیست باید بسوزیم و بسازیم!!!! اینم یه فرهنگ جدید!! که دارن

در قالب فیلم و سریال رواج میدن!!!!

نکته: دیروز رفتم خرید !! گوجه فرنگی کیلویی ۲۵۰۰ تومان!!!!!! ای خداااا به کدام سمت داریم

حرکت می کنیم؟ من که یک نفرم و حقوقم فقط برای خودمه از پس خرج و مخارجم بر نمیام!!

بیچاره اونایی که عیالوارن!!!! جالب اینه که امسال تورم بیشتر بر روی مواد غذایی بوده

و این یعنی بیشترین فشار بر روی اقشار آسیب پذیر جامعه!!! و بیشترین نرخ تورم در

استانهای محروم به وجود اومده !! یعنی کسانی که بیشترین مشارکت سیاسی رو در

انتخابات ها دارن!!!

خوب اینم تفسیر اقتصادی دیگه صحبتی ندارم تا بعد!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

نمی دونم چه اتفاقی باید بیفته که اون بشه تلخ ترین حادثه زندگی یک فرد!!

معمولا از دست دادن یک عزیز مثل پدر و مادر - همسر - برادر و یک دوست عزیز

می تونه جزء تلخ ترین ها باشه ! هر چند خدا را شکر من هیچ کدام از اینها را از

دست ندادم و تلخ ترین مورد میتونم به مرگ مادر بزرگم اشاره کنم که هنوزم دلم

براش تنگ میشه!!!

عزیزانی رو هم از دست دادم که رفتن آنها را به حساب مرگشان گذاشتم تا راحت تر

بپذیرم که دیگر نیستند!!!!!!

.... سال گذشته همین موقع بود ... همیشه برای من جای سوال بود که چرا پدرم

یکی از نصیحت ها و صحبت های همیشگی اش به من این بود که مواظب رفتارت

باش کاری نکن که کسی به خودش اجازه بده در باره ی تو صحبت نا بجایی بکنه!

و من پیش خودم می گفتم وقتی من مشکلی ندارم چرا اینقدر باید ریختن آبرو

بترسم .. غافل از اینکه بعضی وقتها این دیگران هستند که با تو کار دارند !!!!

فعلا باید برم سر برنامه نمی رسم بقیه شو بنویسم شایدم ننوشتم شاید

بهتر باشه کمتر خاطراتم رو شخم بزنم!!بابای تا بعد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
 سلام

دیشب تکرار آخرین قسمت حلقه سبز رو نگاه می کردم!  از اول تا

آخرش پا به پای گلی و حسن گلاب گریه کردم( هر چی که از دوران با صفای

بچگی هم دور بشم این عادت احساساتی بودنم رو از دست نمی دهم بچه که بودم

کلی با نل و سباستین و حاچ زنبور عسل گریه می کردم حالا هم هنوز

بعضی از فیلمها و کتابها اشکم رو در میارن) خلاصه دیشب حسابی برا حسن

گلاب ابغوره گیری داشتم  هر چند خوش به حالش اینقدر پیش خدا عزیز بود

که به عشقش رسید ما چی!!! همیشه از فیلم های حاتمی کیا خوشم میاد

خیلی قشنگ شیرینی و دلبستگی به دنیا رو نشان می داد و همچنین عشق را به

زیبایی به تصویر کشیده بود! موسیقی سریال هم   

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

سلام.... بعد از چند روز آمدم! بالاخره کلاسهای ما هم شروع شد!

به یمن برنامه ریزی درست و عالی دانشگاه و مخصوصآ مدیر گروه

محترم این ترم 16 واحد دارم( تو ارشد سقف واحد ها 14 تاست)

و سه روز در هفته سر کلاس که 2 روز از 8 صبح تا 7 بعد ازظهر می باشد.

که همه درسها هم عملی هستند! جالب اینجاست ترم پیش 8واحد داشتم بازم 3 روز در هفته

کلاس داشتم!!! حض می کنید برنامه ریزی رو!!

این ترم با حسنعلی نوذری درس آشنایی با اراء متفکرین در هنر داریم!

چه استادی!! زیادی استاده! سخت گیر! گفت چون هفته پیش نامدید 1 نمره از همه کم می شود!

از 8 نفر بیشتر نباید سر کلاس باشین! اگه تعداد زیاد باشد من درس نمی دهم!

3تا غیبت بکنید در س حذف!( منو بگو می خواستم برم بهشون بگم

چون شاغل هستم بعضی وقتها سر کلاس نرم!)

گفت هر کسی نمیتونه برود حذف کند!!

اونم چه درسی، از آن درسهایی که من همیشه سر اینجور کلاسها بیش از حد احساس

خنگیت ملال انگیز ناجور ناکی می گیرم1 اصلا از سخنان کانت

هگل و فوکو ...و بقیه چیزی نمی فهمم! تازه استاد کلی اسم عجیب غریب

دیگه هم گفت! تازه انتظار داره سر کلاس سوال هم بفرماییم

من فلک زده خیلی هنر بکنیم تمرکز داشته باشم که بفهمم چی میگه!!!

ولی حرفهای جالبی میزنه! از این به بعد بعضی حرفاشو می نویسم!

درس فرهنگ و ادبیات داریم با اقای شهرستانی! همیشه از درسی ادبیات

خوشم آمده ! و کیف می کنم وقتی می بینم استاد با چه لذتی از شعر و ادبیات صحبت می کند1

می گفت<< از گذشته ما یک دانش مانده و یک منش ! شاید الان دانش آنها به دردمان

نخورد اما منش انها چرا،نگذارید سیم دلتان چغر و محکم بشود چون در ان صورت نسبت به

حوادث انعکاس عاطفی ندارید و بی تفاوت میشوید!

زهد آن نیست که تو صاحب چیزی نشوید      زهد آن است که چیزی نشود صاحب تو!>>

نکته: مدتی میشه شبها یک نفر با سنگ میزنه به پنجره خونمون!

دیشب باز هم سنگ زدند منو دوستم هم از پنجره راهرو نگاه کردیم

یک نفر رو ی پشت بام واحد روبرویی بود

نمی دونم چه مرضی داره؟ اگر بخوام تمام مشکلاتی که به واسطه

تنها بودن ما برامون پیش آمده بگم یک دنیا میشه!

این چه مملکتی که ما داریم یعنی من به عنوان یک انسان

امنیت ندارم؟ شاید من تا آخر عمر مجبور باشم تنها زندگی کنم

باید هر روز تنم بلرزه که یک آقای بی شعور احمق(با عرض معذرت)

میخواهد  اذیت کنه!

فقط کافی تنها باشی ! تو اتوبوس تاکسی خیابون ! یه جوری نگاهت می کنن!

حالا خوبه من نه از اوناییم که آرایش کنم یا با وضعیت ناجور برم بیرون

به خدا اهل چشم و ابرو انداختن از این جور اقلام خاص خانمها هم نیستم!

 نه میشه به خانواده گفت، نمیدونم زنگ بزیم 110 که در اون صورت هم ما متهم میشم

به اینکه دخترای جلفی بودیم و حتما کرم از درخت و از این

مزخرفات1 مرده شور این مملکت رو بشوره که هیچی سر جای خودش نیست

نمی دونم خونمون رو عوض کنیم! اونم تو این بی پولی و گرانی اجاره خانه!

حالا منتظریم امشب بیاد ببینم می تونیم حسابشو برسیم!؟

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

باور کردنی نیست ماه آخر سال هم شروع شد!

امسال چقدر تند گذشت! شمارش معکوس برای پیاده

شدن از قطار ؛ نمی دونم منو ایستگاه چندم پیاده می کنن!(چه فلسفی شد! بهت نمیاد)

آخی! دیروز رفته بودم خرید! از همین حالا به استقبال عید رفتن!

قبل از همه ماهی های کوچولو اومدن!!

چه تقلایی می کنن برا گرفتن اکسیژن!

همیشه دلم به حالشون می سوزه!

ما آدما برا خوشاینند دل خودمون چه بلاهایی سر موجودات دیگه نمی اریم!

به هر حال خوب نفس بکشی می تونی بوی عید و حس کنی!

همیشه عاشق ماه اسفند تا لحظه سال تحویلم از بقیه اش خوشم نمیاد

لذت خونه تکونی! سبزه گذاشتن! خرید! عجله!

سمنو! شیشه پاک کردن!

چه کیفی داره! چه تکرار شیرینی!1!!

در حاشیه: احساس می کنم رو تمام تنم مورچه داره راه میره

مور مورم میشه!! همه اش تقصیر این کتاب مورچه ارژانتیتیه!!

چند روز پیش کتاب ویران می ایی حسین سنا پور رو خوندم!

جالبه فصل های کتاب از آخر به اول نوشته شدن! و در اول کتاب توصیه

کرده هر کی دوست نداره از آخر بخونه! منم توصیه شو گوش دادم!!)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط یسنا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زندگی پیر تر از تمامی زندگان است. همان گونه که زیبایی بود
پیش از انکه زیبا بر زمین زاده شود. و حقیقت ، حقیقت بود
پیش از انکه بر زبان آید. زندگی در سکوت ما آواز می خواندو در خواب سبک ما
رویا می بیند. حتی انگاه که سر خورده و پستیم زندگی
تاج دار و سر بلند است. و انگاه که می گرییم زندگی
زندگی به زور لبخند می زند حتی انگاه که به زنجیریم
زندگی آزاد است.
جبران

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آرشیو موضوعی
دلتنگی
شعر های قشنگ
داستانک
عمومی
تبریک
ای خدا!!!
خدا جون دوست دارم!
عکس
خاطره
خواجه شیراز
عبارات نیرو بخش
از دولت عشق
روز نوشت ها..
پیوندها
آدمک باران
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش
دلها بیاد خدا آرام می گیرد
بی دغدغه با من باش
طنز نوشت های یک سفیر
آشفتگی ها
همکنون
یه مرد امیدوار
پاپیروس
گارد جاویدان
دچار یعنی عاشقی
تنها در افریقا
من عاشقم
ما مال همیم!
حال دل با تو گفتنم هوس است
وبلاگ شلم شوربا
پشه در سرزمین عجائب
صدای بلند
بلاگ نوشت
توکا نیستانی
ماهی سیاه کوچولو
شا باجی خانوم
اریک
شبنم شب
خاطرات یک زن شوهر مرده
شبی که فروخته شدم
فکار
حجاب
پنج
نجف زاده
شبهای یب ستاره من
پلنگ صورتی
... جای من خالی
عشق یعنی خدا
عکس نوشت
چهار ستون عشق
حرف آلود
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM