تبليغاتX
خدا را جا به دلهای شکسته است...
کاری ندارم جز آنکه زندگی کنم
..... و ما هنوز کماکان خاک  برسریم!!!!!!!

خوبه این گرد و غبار به ژایتخت نشینان غیور و دلاور رسید که همه

دست به کار بشن و هی ژیام بدن که ماسک بزنید مفید می باشد ُ

برون نروید! نفس نکشید... بمیرید لطفا..

و ژایتخت نشینان رو تعطیل کنند که در منزل نشسته تخمه نوش

جان کرده و فیلمهای فوق العاده رسانه ملی را تناول!!!! نمایند و رودل

کننند!!! ۳ ساله ما همچین وضعیتی داریم و کسی نمیگه خرت به چند؟

البته این تعطیلی ژایتخت هم بیشتر به یک بازی سیاسی می مونه!!!

چون ۱۸ تیر نزدیکه!!! خدا داند!!!!

فعلا بای تا ..... بعد.. انسان سابق و ادم خاکی فعلی!!!

 

   باران  بیا  به خلوت ما هم سری بزن!!!!!!!!!!!!!!!

نکته: و از اون جایی که ما باید همه چی مون به هم  بیادو در راستای عقب

نموندن از پایتخت!!! ما هم فردا تعطیلیم!!! البته من که  نه!!! بالاخره یکی باید تو اون

رسانه کوفتی باشه و برا شما برنامه پخش کنه و سرگرمتون کنه!!!!

نکته۲: بعد مدتها تنبلی تصمیم گرفتم فردا به چند تا اداره سر بزنم برا کار این

پایان نامه کوفتی!! ولی خوب تنبل نرو به سایه سایه خودش میآیه!!!!! همه جا تعطیل شد!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 2:13 قبل از ظهر  توسط یسنا | 
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "


شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم.... او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.
 

نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

گفتند : چهل شب حیاط خانه ات را آب و جارو کن . شب چهلمین خضر خواهد آمد

چهل سال خانه ام را رفتم و روبیدم و خضر نیامد. زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوت

دلم را جارو کنم.

 

گفتند: چله نشینی کن. چهل شب خودت باش و خدا و خلوت.شب چهلمین بر بام

آسمان خواهی رفت . و من چهل سال از چله ی بزرگ زمستان تا چله ی کو چک

تابستان را به چله نشستم اما هرگز بلندی را بوی نبردم. زیرا از یاد برده بودم که

خودم را به چلستون دنیا زنجیر کرده ام.

 

گفتند دلت پرنیان بهشتی است. خدا عشق را در ان پیچیده است.پرنیان دلت را وا

کن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود.

چنین کردم بوی نفرت عالم را گرفت. و تازه دانستم بی آن که با خبر باشم شیطان

از دلم چهل تکه ای برای خودش دوخته است.

 

به اینجا که می رسم نا امید میشوم. آن قدر که می خواهم همه ی سرازیری جهنم

را یکریز بدوم. اما فرشته ای دستم را می گیرد و می گوید: هنوز فرصت هست به آسمان

نگاه کن . خدا چلچراغی از آسمان آویخته است که هر چراغش دلی است.

دلت را روشن کن . تا چلچراغ خدا را بیفروزی.

فرشته شمعی به من می دهد و می رود...... راستی امشب به آسمان نگاه کن ببین

چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است.

                               بر گرفته از کتاب در سینه ات نهنگی می تپد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط یسنا | 

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!


افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کاری های انها نگاه می کند.

هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را

که توسط پیک هایی از زمین می رسند را باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز

می کرد گفت: این جا بخش در یافت است و ما دعا ها و تقاضا های مردم از خداوند را

تحویل می گیریم . مرد کمی جلو تر رفت ‌باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی

را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک ها به زمین می فرستند

مرد پرسید: شما چه کار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت : این جا بحش

ارسال است. ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

مرد کمی جلو تر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است پرسید: شما

چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است.

مردمی که دعایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده ی کمی جواب

می دهند .

مرد پرسید مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده

است فقط کافیست بگویند :   خدایا شکرت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

 

 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند
بزنید
 


 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

روزی کشور انگلستان اقدام به واردات قورباغه می کند و یک

شرکت ایرانی هم هزار عدد قورباغه به آن کشور می فرستد

در فرودگاه نماینده شرکت انگلیسی مشاهده می کند که درٍ جعبه حاوی

قورباغه ها ی ایرانی باز است و از مسول تحویل دهی می پرسد:

آیا تعداد آنها درست است؟

مرد ایرانی پاسخ می دهد می توانید آنها را بشمارید

مرد انگلیسی پس از اطمینان از صحیح بودن تعداد قورباغه ها

با تعجب می پرسد: چطور حتی یک قورباغه هم در

طول مسیر از جعبه بیرون نپریده؟

و در پاسخ می شنود: اولا هیچکدام از قورباغه های ایرانی

حال پریدن ندارند ثانیا اگر قورباغه ای قصد پریدن کند سایر قورباغه ها

پاهای او را می گیرند و به پایین می کشند!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط یسنا | 
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم..
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت : اما من که می دانم او چه کسی است....!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زندگی پیر تر از تمامی زندگان است. همان گونه که زیبایی بود
پیش از انکه زیبا بر زمین زاده شود. و حقیقت ، حقیقت بود
پیش از انکه بر زبان آید. زندگی در سکوت ما آواز می خواندو در خواب سبک ما
رویا می بیند. حتی انگاه که سر خورده و پستیم زندگی
تاج دار و سر بلند است. و انگاه که می گرییم زندگی
زندگی به زور لبخند می زند حتی انگاه که به زنجیریم
زندگی آزاد است.
جبران

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آرشیو موضوعی
دلتنگی
شعر های قشنگ
داستانک
عمومی
تبریک
ای خدا!!!
خدا جون دوست دارم!
عکس
خاطره
خواجه شیراز
عبارات نیرو بخش
از دولت عشق
روز نوشت ها..
پیوندها
آدمک باران
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش
دلها بیاد خدا آرام می گیرد
بی دغدغه با من باش
طنز نوشت های یک سفیر
آشفتگی ها
همکنون
یه مرد امیدوار
پاپیروس
گارد جاویدان
دچار یعنی عاشقی
تنها در افریقا
من عاشقم
ما مال همیم!
حال دل با تو گفتنم هوس است
وبلاگ شلم شوربا
پشه در سرزمین عجائب
صدای بلند
بلاگ نوشت
توکا نیستانی
ماهی سیاه کوچولو
شا باجی خانوم
اریک
شبنم شب
خاطرات یک زن شوهر مرده
شبی که فروخته شدم
فکار
حجاب
پنج
نجف زاده
شبهای یب ستاره من
پلنگ صورتی
... جای من خالی
عشق یعنی خدا
عکس نوشت
چهار ستون عشق
حرف آلود
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM