تبليغاتX
خدا را جا به دلهای شکسته است...
کاری ندارم جز آنکه زندگی کنم
هفته پیش رفتم تهران!! خدمت استاد راهنما!!! هر  وقت میرم ببینمش به جای اینکه

آرامش بگیرم استرس تمام وجودم رو میگیرهْ!!! ای خدا کی این کابوس لعنتی

تموم میشه!!

............................

از وقتی یادم میاد همیشه سردرد داشتم اون هم از نوع میگرنی

چند وقت پیش چند تا از بچه های اداره در مورد حجامت صحبت می کردن و اینکه

خیلی مفید می باشد!! از اونجایی که من هر چیزی رو باید تجربه کنم منم رفتم

پیش دکتر ببینم چه خبره و اینکه به درد میگرن میخوره یا نه!!

و اینکه مطمئن بشم روشش کاملا بهداشتی و پستوریزست!!

خلاصه انجام دادم!!! کمی هم درد داشت بر خلاف نظر همکارا که میگفتن درد نداره!!!

خلاصه یه خون سیاه و دلمه بسته ای از جای تیغ ها زد بیرون!!! فعلا که

سردرهام کم شده!! ولی هنوز چیزی مشخص نیست!!!

...............................

به سلامتی امروز بهم خبر دادن یه ۲هفته ای باید تشریف ببرم دوره جهت ترفیع

شغلی که در آینده قرار است نصیبمان بشود !!! عملا پایان نامه!!! پِرررررر

............................................................................................................

چند کلید برای داشتن زندگی شاد:

-فرصت گفتن دوستت دارم دارم را به کسی که دوستش از دست ندهید

ـ هر روز حد اقل از سه نفر تعریف کنید

ـ طلوع افتاب را تماشا کنید

ـ هرگز از هیچ کس مآیوس نشوید معجزه ها اتفاق می افتند.

ـ مهر بانتر از حد لازم باشید.

ـ اسم افراد را به خاطر بیاورید.

ـ با دیگران همانطور رفتار کنید که دوست دارید با شما رفتار کنند.

ـ فراموش نکنید که بزرگترین نیاز عاطفی هر کس در این دنیا این است که احساس

کند از او قدردانی و تمجید می شود........

                                                     بقیه شو بعدا می نویسم!!!

راستی آسمون رو چشم زدم!!! دیگه بارون نبارید!!!! اینجور که معلومه....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

حسن باران این است که

تبسم دارد

-گرد غم از همه چیز

    از همه جا می گیرد

.. و تعلق دارد به جهانی از عشق!!!!...

  و اولین باران پاییزی بارید..... خدا جون!

**************************************************

برگهای زرد....

         برگهای زرد

                  روی راهی از ازل کشیده تا ابد.....

              مثل چشم های منتظر نگاه می کنند.........

 در نگاهشان چگونه بنگرم؟  چکونه ننگرم؟

    از میانشان چگونه بگذرم؟  چگونه نگذرم؟

                     بسته راه چاره ام؟....................                    مشیری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

بوی مهر و پاییز کم کم داره میاد!!! با اینکه هوا هنوز گرمه ولی گهگاهی یه نسیم

خنک هم

شروع به وزیدن میکنه و رگهای درختا کم کم شروع به زرد شدن و برگ ریزون میکنن!!

فصل پاییز رو خیلی دوست دارم!! و واقعا پادشاه فصل هاست!!!!

ولی چند سالی میشه یعنی درست از سالهایی که دانشگاه قبول شدم دچار این احساس شدم که درست از اواخر مرداد و شهریور به سراغم میاد!! و اونم یک اضطراب و استرس خاصی که

دچارش میشم!!! مخصوصا صبح ها که از خواب پا میشم این احساسم خیلی قویه! به طوری که نمی تونم خونه بمونم!! دچار یاس و نا امیدی میشم! فکر میکنم باید به روانشناس مراجعه کنم!!

آخه من که دیگه قرار نیست برم دانشگاه و خوابگاه!! ولی اون روزا چه حس بدی داشتم از اواسط تابستون شمارش معکوس من برای رفتن شروع میشد! چه طعم تلخی داشت نمی دونم چرا رفتن اینقدر برام سخت بود!! چند ساعت اول راه رو گریه می کردم!! شب اول خوابگاه هم حالم وحشتناک بود!! البته بعدش همه چی تموم میشد!! حالم خوب میشد!! ولی همیشه اون اولش !! اون رفتن اولیه

برام سخت بود!!! حالا که سالها گذشته دیگه چرا اون حس لعنتی تموم نمیشه!! جالب اینه که این حس رو برا بقیه هم دارم!! یعنی فقط کافیه بشنوم کسی از فامیل دانشگاه قبول شده باز من براش استرس میگیرم!! مخصوصا وقتی میخواهد وسیله جمع کنه!! چرا اول مهر برا من کابوس شد؟

مثل کابوس کنکور که هنوزم خواب مبین ر جسه کنکورم و مداد ندارم!! سالن جلسه کنکور رو گم کردم!!! یا اینکه همیشه خواب میبینم که کیفم رو جا گذاشتم!! یا گم کردم وسایلمو!!! و جنگ!!

جنگ شده و داریم فرار میکنیم!! اما اینا همه اش کابوس و با بیدار شدن تموم میشه!!!

اما کابوس مهر تو واقعیت و بیداریه!!! آخ چه حس بدیه!!!! تلخ!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط یسنا | 

امان از دست این سوسکا! این روزا اینقدر زیاد شدن!!! انواع اقسام سم

رو خریدم ولی دریغ از جسد یک سوسک!! مجبور به مبارزه فیزیکی شدم!!

یه سوسکای ریزی هستن قرمز یا نارنجی رنگ!! کوچکتر از اون

سو سک بد ترکیبای قهوهای درشت که به زور میمیرن!! وقتی هم به قتل میرسن

 زیر دمپایی یه صدای ویژه ای مثل قرچ میدن!! این یکی ها لاغر تر و مردنی تر

هستن ولی کوفت گرفته ها نسلشون تموم نمیشه!! و وقتی همه جا تاریک باشه

میان بیرون ، خلاصه این شبا که برای سحر بیدار میشم انگیزه مضاعفی پیدا می

کنم برا بیدار شدن هر چند که شاید سحری هم نخورم!!! و اما انگیزه!!! یه هو بیدار

میشی لامپ روشن می کنی و انواع اقسام سوسک در هر سن و سالی رژه

میرن!!! یه لذتی داره

تق تق شروع میکنم به کتک کاری!!! اصلا شرطی شدم هر لکه سیاهی رو رو دیوار میبینم فکر میکنم سوسکه!!

خدا رو شکر از اون دسته از نسوان آبرو بر نیستم که با دیدن یه سوسک غش

میکنن!! تا حالا چندین فروند از اونها رو به دیار باقی فرستادم!!

ملت سحر پا میشن در جهت رازو نیاز و قران خوندن و طلب مغفرت بنده باید پا شم

که .... نمی دونم چرا تموم نمیشن به خدا آدم شلخته و کثیفی هم نیستم که به

علت عدم وجود بهداشت اونا پیداشون بشه

ولی نمی دونم چرا .... ،دیونم کردن دیگه!!

************************************************************

امشب آخرین شب قدرخدایا یک سال گذشت و ما بازم دعوت شدیم بر

سر سفره پر از عشق و معرفتت که تا طلوع فجر بیدار باشیم دستامون به اسمون

بلند باشه و قلم رحمت بر گناهانمون بکشی و تقدیری نیکو برامون بنویسی

اما هیهات !!!! که فردای اون روز همه چبز رو فراموش میکنیم و دوباره....

*****

کوله بارت بربند...  شاید این چند سحر فرصت آخر باشد

 که به مقصد برسیم ....  بشناسیم خدا    و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم

  میشود اسان رفت. میشود کاری کرد   که رضا باشد او.....

ای سبکبال .. در این راه شگرف در دعای سحرت  در مناجات خدایی شدنت

هرگز از یاد مبر من جامانده    بسی محتاجم .... التماس دعا

**************

چه مبارک سحری بود و  چه فرخنده شبی      آن شب قدر که این تازه براتم دادند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
هر دم از این باغ بری می رسد .... صاحبخونه گفته اجاره خونه رو زیاد کنیم !!!! ما هم گفتیم

حالا که اینجوریه  خونه رو تخلیه می کنیم!!! چشتون روز بد نبینه چند روزه من و هم خونه ی گرام

خلاصه هر چی بیشتر می گردیم کمتر پیدا می کنیم مگه با این پول پیش و این اجاره میشه

خونه مناسب پیدا کرد!!!! خدایا!!! قسمت بد قضیه اینه که هی باید بری با این بنگاه دارا کل کل کنی

ای خدا!! یه جوری نگات میکنن؟ کجایی هستی؟ کجا کار می کنی؟ و صد تا سوال دیگه!!!

******

ماه رمضون هم به نیمه رسید و به قول پدر بزرگم در سراشیبی تموم شدن می باشد

هر چند قربونش برم امیدوارم هر چه زودتر تموم بشه چون عملا از کارو زندگی ساقط شدم!!

روزای که شیفتم که ساعت ۲ میرم تا دوازده شب!!! اره به خدا!!! گناه دارم به خدا!!! بعدش

که میام که دیگه خوابم نمیبره تا ساعت ۲  بعدش که تا میام بخوابم باید برا سحر پاشم هرچند سحری

به اون صورت نمی خورم فقط چای و شیر!! و بعدش نماز و بازم لا لا !!! چیکار کنم نمی تونم نخوابم

یهو می بینی شده ۱۱ ظهر!!! اینم ره توشه ما از ماه مهمانی خدا!!! خلاصه فعلا همه چی تعطیل تا

عید فطر!! البته از اونجایی که خوابیدن انسان روزه دار نیز ثواب فراوان دارد  فکر کنم بنده ره توشه

ی عظیمی برای خویش جمع اوری بنمایم!! خدایش قبول بنماید! آمین

*******

 رفتم میوه بخرم دیدم انبه هم داره!! تا حالا نخوردم !!  ولی از اونجایی که هر چیزی رو باید امتحان

کنم خریدم!!!! چقدر هم گرونه!!! حالا نمی دونم از کجا به مخم رفته که باید اونا رو تبدیل به ترشی

بکنم از هر کی هم می پرسیدم ترشی انبه بلد نبود تو کتاب اشپزی هم این مورد وجود نداشت

خلاصه یه جستجویی در اینترنت کردیم کلی دستورهای مختلف از ترشی انبه به دستون رسید

چند روشش رو با هم قاطی کردم و درستشون کردم!!!  ولی خدایش میوه ای نبود که ازش

خوشم بیاد احتمالا ترشی رو هم ......

کلی حرف داشتم ولی باید برم لالا ُ  نگفتم بهتون از شاگردام امتحان گرفتم ؟ بعدا مفصل تعریف

می کنم!!!! فعلا بای

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط یسنا | 
وقتی از تو می خواهم به حرف هایم گوش کنی و تو همان موقع شروع می کنی به نصیحت کردن

در واقع خواسته مرا تآ مین نمی کنی ! زمانی که از تو می خواهم به من گوش دهی و تو می پرسی

چرا؟  احساسات مرا جریحه دار می کنی!!

هنگامی که از تو می خواهم به من گوش فرا دهی اما سعی می کنی مشکلات مرا حل کنی به

نظرم بیگانه می آیی!!! گوش کن!!! همه آنچه من می خواهم این است که فقط به حرف هایم گوش دهی!

نه حرف بزنی نه کاری انجام دهی! فقط به من گوش بده!!  من نصیحت نیاز ندارم !!

بنابراین لطفا فقط به من گوش بده و اگر خواستی حرفی بزنی صبر کن تا نوبت تو  فرا برسد

آن گاه من به حرف های تو گوش خواهم  داد!!!!!  ممنون


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

روزی یک استاد سر کلاس لیوان پر ابی را برداشت و ان را بالا گرفت سپس از شاگردان خود

پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادندو.استاد گفت : اگر من این لیوان را چند دقیقه در دستم نگه دارم چه اتفاقی

می افتد؟ شاگردان گفتند : هیچ

استاد: اگر یک ساعت نگه دارم چه؟ یکی از شاگردان: دستتان درد می گیرد

استاد گفت حق با توست و اگر من تمام روز ان را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری گفت: استاد دستتان بی حس می شود فشار زیادی به عضلاتتان می اید و خسته می شوید

استاد گفت: جواب های شما درست بود ولی ایا در این مدت وزن لیوان تعغییر کرده بود؟

شاگردان : نه

پس چه چیزی باعث شد این همه در د و فشار به عضلات وارد شود؟

یکی از انها گفت : برای اینکه دستتان به طور دایم درگیر آن بوده

استاد پرسید راه حل چیست؟ یکی از آنها گفت اگر آن را زمین بگذارید یا مدت کمتری ان را

به دست بگیرید مشکل حل می شود

استاد گفت آفرین مشکلات زندگی هم مثل این لیوان است اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید اشکالی ندارد اما اگر به مدت طولانی به انها فکر کنید اذیت می شوید و اگر بیشتر آنها

را نگه دارید فلجتان می کند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود

فکر کردن به مشکلات زندگی و پیدا کردن راه حل مهم است اما مهم تر از ان این است که در پایان هر روز

 و پیش از خواب ان را زمین گذاشته و راحت بخوابید... پس جرا من نمی تونم این لیوان ها رو زمین

بذارم؟ مال من از یه دونه لیوان گذشته و تبدیل به یک دست پارچ و لیوان شده!!!

واقعا دور ازجون شما خریت محض که ادم هم کار کنه هم درس بخونه! عجب اشتباهی کردم من

چون نه تونستم درست حسابی درس بخونم نه تمرکز لازم رو رو کارم داشته باشم اگه شما هم

سه روز در هفته ۱۴ ساعت راه با اتوبوس می رفتین تهرا ن و برمی گشتین!!!!!

حالا هم که وقت نوشتن پایان نامه است هی درجا می زنم!! می بینید که اینجا هم کم پیدا شدم

صبحا مجبورم برم کتابخونه و بنویسم! تازه قسمت عملی کارم هم مونده!! بعد از ظهر ها هم یک روز در میان شیفتم!

ای خدا !!!! آخرین تصمیمی که گرفتم اینه که باید چند ماه مرخصی بی حقوق بگیرم!! تا مجبور

بشم تمومش کنم!!! هر چند در اون صورت هم نمی دونم از کجا بیارم لابد باید هوا بخورم و ......

یه درخواست وام دادم اداره این کوفتی ها ردش کردن!!! آیییییییییییییییی ولی مرخص رو باید بگیرم

خدا کنه موافقت کنن!!!!

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط یسنا | 
بازکلافگی اومده سراغم!!!!!احساس می کنم مغزم تب داره!

ورم کرده!!!! خدایا!!!!! شده بدونی باید یه کاری رو انجام بدی و نمی تونی!

و هیچ کار دیگه ای هم نمیتونی انجام بدی چون ذهنت مشغوله!!

خدایا مرگ!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
تو این دوره زمونه الحمد الله در مورد همه چی باید صرفه جویی کنیم! و درست مصرف کنیم

فقط مونده بگن با کمبود اکسیزن مواجه ایم!  کمتر نفس بکشین!  قضیه ای که این روزا ما و بقیه استانا باهاش

مواجه ایم! عملا داریم زیر خاک مدفون میشیم! کسی هم به دادمون نمیرسه!! البته ما چند سال اینجوری خاک

بر سر سدیم!!!!!! ولی از اونجایی که ایران فقط تهران می باشد!! هیشکی به داد ما نمیرسه!

باید دعا کنیم این قضیه به تهران هم برسه تا شاید حضرات!!!! فکری بکنند! البته جالبه که ما دقیقا از وقتی رزیم

سرنگون شد با این پدیده مواجه شدیم! ظاهرا قبلا یه فکری به حالش می کردند ولی در این چند ساله

ایران از زیر تعهداتش سر باز زده!!!

تجسم کنید این خاک ریزون ادامه داشته باشه و ما کم کم تبدیل به آدم خاکی میشیم!!!! همه جا رنگ

خاک!! به زور نفس می کشیم!!! مثل این فیلما میشه!!!!

هر دقیقه یه دستمال دستمه و خاک روی وسایل رو پاک می کنم!!!! ثانیه ای اضافه میشه!!!

شب تا صبح که موبایلم کنارمه صبح که از خواب پا میشم یک لایه غبار نشسته روش!!!!!!پ

خلاصه اینم روزگار ماست!!!!!!! حال ما خوب است اما تو باور مکن!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
 

 

خدایا !!  اظطراب های بزرگ ُ غم های ارجمند و حیرت های عظیم

بر روحم عطا کن!

لذت ها را به  بندگان حقیرت ببخش! و درد های عزیز بر جانم بریز!!

                                                                         دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط یسنا | 

انتخابات هم تموم شد و باز هم احمدی نژاد رئیس جمهور!!! و باید منتظر موند تا چهار سال دیگه

نمی دونم باید به عقل و شعور خودم شک کنم یا به انتخاب این مردم!!!

نمی دونم! واقعا نمی دونم!!! این همه مشکل این همه گرونی! لابد من یه جورایی قوه تشخیصم

مشکل داره! وقتی من که یه کارمندم با یه حقوق متوسط!! ( از شانس اداره ما حتی شامل طرح

نظام هماهنگ هم نشد!!) با این همه تورم و گرونی!! نمی رسم و سر ماه پول کم میارم بقیه

که شغل ثابت ندارن چطور زندگی شون رو می چرخونن؟اونم تورمی که بیشتر فشار اون بر روی

اقلام غذاییه1 امروز رفتم شلیل بخرم یک کیلو گرفتم دادم به فروشنده گفت کیلویی 4 هزار تومن؟

چه خبره؟ همه رو برگردوندم و از خیر خوردن شلیل منصرف شدم!! حالا تا کی منتظر بمونم که

ارزون بشه خدا میدونه!!! لابد بقیه همگی وضعشون توپه! که هیچ شکایتی ندارن!@

و علاقه مند به تعغیر ندادن وضع موجود!

فقط به این فکر می کنم که پشت پرده سیاست ایران چه کسایی نشسته اند؟ چون خودشون

هم خوب می دونن که مهم ترین چیز برای نظام در وهله اول حضور گسترده مردم پای صندوق هاست و اینکه به کی رای بدن مهم نیست!! مهم اینه که مشروعیت نظام

رو به تصویب برسونن!! و در واقع هم تونستن به این نتیجه برسن! چون یکی مثل

من اصلا قرار نبود برم رای بدم!1 ولی رفتم! مطمئنا خیلی های دیگه هم بودن که اینجوری

فکر میکردن!! ولی همه رفتن و رای دادن!!

هنوزم حیرانم در قوه ی درک و شعور خودم! و اینکه چرا مثل اون 24 میلیون فکر نکردم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط یسنا | 
هوای حوصله ابریست..... حوصله هیچ کاری ندارم! حتی سر زدن به اینجا

یا خوندن وبلاگ دوستام!!اینترنت اداره هم که چند روز ترکیده!!! شیفتای اداره

هم که شده تا ۱۲ شب!! تا میرسم خونه و کارامو می کنم میشه! ۱ ُ - ۲؟ صبح هم

که می خوابم تا لنگ ظهر!!!! بعد پا میشم میرم اداره شیف!!! این مال روزای که شیفتم!

روزای که استراحتم هم؟؟. رفتم باشگاه اسم نوشتم روزای فرد که حد اقل مجبور بشم

صبحا بیدار شم که مثل خرس نخوابم!!! دو روز رفتم منزل پدری به شهرمون!! که اونجام

حوصله نداشتم زود برگشتم!! خلاصه.... از همه مهمتراین پایان نامه ست که باد کرده رو دستم

باید یه سر برم تهران استاد راهنما رو ببینم ولی کو همت... شایدم فردا رفتم!!! دیگه چی بگم؟

آّآ!!! آها !! هوا چقدر یه هو گرم شد؟ اگه بدو نین خونه ما چه جهنمیه؟ کی بره کولر بشوره و

نصب کنه؟ اونم اون قراضه ای که ما داریم پارسا ل تعمیر کار می گفت بندازینش دور قابل استفاده

نیست!!! ولی ما با  کمال پرویی!!! تا آخر تابستون سر پا نگه اش داشتیم و حماسه ساز شد

 حالا امسال خدا به خیر کنه؟     الان چشمم به کتابهای کنار دستم افتاد اوه!! چه خاکی؟ خدایا

من اینجوری نبودم!!  چقدر تنبل شدم!!!! فکر کنم  دیو  بوشاسب بر من غلبه کرده!!!

چند روز پیش رفتم یه پارچه مانتویی خریدم برا تابستون!!  روز بعدش دیدم همکارم رفت عین همون

رو خرید!!! امروزم دیدم اون یکی همکارم رفته بود خریده بود!! اه! دیگه دوست ندارم بپوشمش!!

یعنی چی!!!!! همیشه از اینکه مثل بقیه لباس بپوشم متنفر بودم~!!! به خاطر همین هیچو.قت

چیزی رو که مد میشه نمیپوشم!!!

اوه!!!! پنجره اتاق بازه ( گفتم گرمه...) الان یه حشره عجیب الخلقه اومد داخل اتاق!!

برم ببینم می تونم بیرونش کنم!! شایدم برعکس شد!!!

اینم بگم که علمی کاربردی ۲ واحد بهم کلاس دادن!! تاریخ هنر!!! نمی دونین این روزا چقدر مجبورم

اطلاعاتم رو به روز و آپ دیت کنم که جلو شاگردام کم نیارم!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط یسنا | 

 

ایستاده ای  توی ساحل و به کف موج های دریا نگاه می کنی

قطره های بارون اروم به تنت می خوره  و سرمای عمیقی

ا عمق وجودت نفوذ می کنه و بدنت می لرزه مثل وقت هایی که تنهایی بهت نفوذ می کنه

 و حس بدی پیدا می کنی یه نیرویی میکشدت طرف دریا

اما ترس نمی ذاره! برای یه لحظه دلت می خواد مثل اون بطری خالی نوشابه

باشی که روی آب غوطه ور و غرق نمی شه!

اما خوب که نگاش می کنی دلت براش می سوزه کافیه یه سنگ ببندی بهش و براش یه لنگر درست کنی

موج های خشمگین میان و خودشونو می کوبن به ساحل حتی ماهی های کوچیک

رو می بینی که موج پرتابشون کرده بیرون و دریا پسشون نگرفته!!

اما تو نه عقب میری نه جلو نه غرق میشی ! مدام بدون هیچ نتیجه  ای

همون جا که هستی می مونی و تا آخر عمرت بی هدف بالا و پایین

می ری و آخرشم هیچی!!!

تا حالا فکر کردی خیلی از ماها هم همین طوری مثل این بطری

خالی تو این دریای زندگی غوطه ور و بی هدف شب و روز رو می گذرونیم

و نه می رسیم و نه دل می کنیم؟ قصه زندگی چند تامون همینه و اسمشو

گذاشتیم سرنوشت؟

کاش می شد برسی به ساحل کاش تو هم می شدی نامه بر و امید یه آدم

آدمی که دلش می خواد تو برسی به ساحل

کاش لنگر خواب و نخوت رو باز می کردی و خودتو می سپردی به دست موج های عاشقی

هر چند که ممکنه مثل ماهی های کوچولو رو سنگ ها جون بدی و یا مثل گوش فیل ها و صدف ها خورد

بشی اما حتی اگر تبدیل بشی به شن احساس بهتری از

غوطه ور موندن تا ابد داری !! حاضری این لنگر رو باز کنی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط یسنا | 
بهار تنها برای طبیعت نیست !              برای تو هم هست!!!

           خودت را از طبیعت جدا نکن !

           تو هم جزیی از طبیعت هستی !!!

زمانی که همچون آسمان سر شار شدی   .....  ناگزیر خواهی بارید!

زمانی که همچون زمین سیراب شدی ........... به ناچار خواهی رویاند!

سخت و سفت نباش !  باز و پذیرنده باش! *

از بهاران کی شود سر سبز سنگ                  خاک شو تا گل بروید رنگ رنگ

سال ها تو سنگ بودی دلخراش                    آزمون را یک زمانی خاک باش!  (مولانا)

 

...........................................................................................................

*مجله موفقیت شماره ۱۳۹

                                                                                                            

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط یسنا | 

تو زندگیم متاسفانه یا خوشبختانه  هیچوقت نتونستم دروغ گوی خوبی باشم

اونم تو این دوره زمونه که حتما باید بتونی دروغ بگی تا کارت پیش بره!

همیشه برا گرفتن پرینت تلفن خونه مشکل داشتیم آخه باید می رفتیم

دنبال صاحبخونه چون مخابرات فقط پرینت رو به اون تحویل می داد

خلاصه یه پارتی کار انداختیم( حلال همیشگی مشکلات) که ایندفعه برم

پرینت رو بگیرم که گفتن دیگه پرینت نمی دن و با یه پسورد میشه

پرینت رو از اینترنت گرفت به من گفتن بگو خانم شاپوری هستی

(صاحبخونه) و پرینت رو بگیر

گفت : شاپوری هستی؟ اره

(حالا خوبه کارت شناسایی نخواست) دستو پام می لرزید

گفت : بیا امضا کن

با ترس و لرز امضا کردم!!یک احساس وحشتناکی داشتم

اگه یه کم گیر می داد خودم همه چیز رو لو میدادم!!

مردم ای خدا چقدر سخت بود دروغ بگم

اونایی که مثل آب خوردن تو چشات نگاه می کنن و دروغ می گن

چقدر راحتن !1 اینم برا خودش هنریه که ما ازش بی بهره ایم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
گاهی وقتا بی دلیل کلافه ام.. گیجم.. و اینقدر به یه موضوع فکر می کنم.. فکر

می کنم.. که بعد از چند ساعت یادم میره علت مشغول بودن ذهنم چی بود..

فقط میبینم بعد از چند ساعت کله ام به اندازه ۱۰۰ من شده !  احساس

می کنم ورم کرده! دوست دارم با یکی دعوا کنم  جیغ بزنم گیر بدم!!

دلم می خواد برم تو یه صحرا و جیغ بکشممممم!!

از رفتار آدما  از سو‌ تفاهم ها از سؤ برداشتاشون! از این که هی باید معذرت بخوام

از تحمل کردن دیگران تحمل همکار هم خونه! دوست  غریبه راننده تاکسی

فروشنده  ...... همه  ...نمی دونم حالم خوب نیست می ترسم از اینکه یه روز

تحمولم تموم بشه و بزنم زیر همه چیز!

و این روزا اینجوریم.. خدا به خیر بگذرونه!!  کاش کسی بود که دق و دلی خودمو

سرش خالی می کردم! و اون فقط صبورانه نگام می کرد.. ( مثل مامانم)

دعواش می کردم فقط می خندید..الکی بهش گیر میدادم فقط سکوت می کرد

و تحمل ..تا این کلافگی ام از بین می رفت.. و وضعیت سفید اعلام بشه

ولی حیف که کسی نیست  به هیچکدوم از دورو بریام هم اطمینان ندارم

که این رفتار صبورانه رو با من داشته باشن!!از عکس العملاشون می ترسم!

خدایا چرا کسی نیست!!( خدا بزرگه ..خوب میشم)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

یکی از استادامون می گفت هر چیزی رو نبینید ، هر چیزی رو نشنوید

شاید اون لحظه اثری نداشته باشه یا اصلا براتون مهم نباشه اما  در ضمیر

نا خود آگاه شما اثر خودش رو میزاره بدون اینکه شما بفهمین!!

خیلی مهمه که چشم و گوشمان تربیت شده باشن و هر چیز بی ارزشی رو نبینن!!

چند روز پیش یکی از همکارام گفت یه بلوتوث بد تو موبایلش داره

،نه به دلیل حرف استاد که همیشه به این علت که احساس میکنم

اگه منم ببینم در کار اون نفر اولی که این کار اشتباه رو انجام داده شریکم،

سعی می کنم این چیزا رو نبینم(چه سخت شد) و لی خوب کنجکاو شدم و

دیدمش ،و تا شب حالم بد بود هنوزم صحنه هاش جلوی چشمم رژه میرن

(چرا همیشه قبل از اینکه جنبه مثبت یک پدیده بین ما جا بیفته استفاده

به صورت منفی اون رو یاد می گیریم!!!!)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط یسنا | 

سلام.

ما تازه متولد شدم.ما اومدیم من یعنی یسنا و وبلاگم!

از سال اول دبیرستان شروع کردم به نوشتن خاطره هام. تا الان چند تا دفتر پر کردم.

میل به جاودانگی در همه ادما وجود داره. و انسانها چون می دونن جسما جاودانه نمی شن

همیشه می خوان با به جا گذاشتن اثری نشانه ای، از خودشون این میل رو ارضا کنن

فکر می کنم خاطره نوشتن من هم از این قاعده مستثنا(چه کلمه سختیه املاش درسته؟)

نبود. همیشه فکر می کردم دفتر خاطراتم رو بعد ها دخترم می خونه بعدشم دخترش و همین طور

تا آخر..... ، گاهی وقتا فکر می کردم شاید هم اونا رو چاپ کنن(چه خود تحویل گیرونی)

تو زندگیم همیشه ادم فضولی بودم و دوست داشتم تو زندگی بقیه سرک بکشم البته

خدایش ادم دردسر سازی نیستم، به همین خاطر همیشه از خوندن وبلاگ دیگران لذت می بردم

امروز داشتم تو اینترنت می گشتم تا رسیدم به سایت بلاگفا، با خودم گفتم بذار منم یه وبلاگ بسازم

و اینجوری شد که....، !!البته اینم بگم من خیلی از کارای جانبی وبلاگ نویسی اطلاعی ندارم

به خاطر همین خانه جدید ما خیلی ساده است ولی به قول معروف  : در خانه ما رونق اگر نیست

صفا هست!!!(چه ربطی داشت ؟نمی دونم)

در بازگشت بعدی از خودم بیشتر براتون می نویسم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط یسنا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زندگی پیر تر از تمامی زندگان است. همان گونه که زیبایی بود
پیش از انکه زیبا بر زمین زاده شود. و حقیقت ، حقیقت بود
پیش از انکه بر زبان آید. زندگی در سکوت ما آواز می خواندو در خواب سبک ما
رویا می بیند. حتی انگاه که سر خورده و پستیم زندگی
تاج دار و سر بلند است. و انگاه که می گرییم زندگی
زندگی به زور لبخند می زند حتی انگاه که به زنجیریم
زندگی آزاد است.
جبران

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آرشیو موضوعی
دلتنگی
شعر های قشنگ
داستانک
عمومی
تبریک
ای خدا!!!
خدا جون دوست دارم!
عکس
خاطره
خواجه شیراز
عبارات نیرو بخش
از دولت عشق
روز نوشت ها..
پیوندها
آدمک باران
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش
دلها بیاد خدا آرام می گیرد
بی دغدغه با من باش
طنز نوشت های یک سفیر
آشفتگی ها
همکنون
یه مرد امیدوار
پاپیروس
گارد جاویدان
دچار یعنی عاشقی
تنها در افریقا
من عاشقم
ما مال همیم!
حال دل با تو گفتنم هوس است
وبلاگ شلم شوربا
پشه در سرزمین عجائب
صدای بلند
بلاگ نوشت
توکا نیستانی
ماهی سیاه کوچولو
شا باجی خانوم
اریک
شبنم شب
خاطرات یک زن شوهر مرده
شبی که فروخته شدم
فکار
حجاب
پنج
نجف زاده
شبهای یب ستاره من
پلنگ صورتی
... جای من خالی
عشق یعنی خدا
عکس نوشت
چهار ستون عشق
حرف آلود
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM