![]() |
![]() |
|
| کاری ندارم جز آنکه زندگی کنم |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط یسنا |
|
|
ای فرزند ادم تا چه حد مرا فراموش می کنی!!! و تا چه حد به من کفر می ورزی؟
همانا که من نسبت به بندگانم ذره ای ظالم نیستم!! تا کی نعمتم را کفران می کنی در حالی که رزق روزانه ات را از من دریافت می داری!! تا کی ربوبیت مرا انکار می کنی در حالی که جز من پروردگاری نداری!! تا کی به من جفا و بی مهری می کنی در حالی که من هرگز به تو بی مهری نکرده ام! برای بیماری جسم تان نزد طبیب می روید پس چه کسی شما را از گناهانتان شفا می دهد< هنگامی که گناه کوچکی انجام می دهی خردی ان را منگر بلکه بنگر چه کسی را نافرمانی می کنی!! و هنگامی که رزق کمی دریافت می کنی کمی ان را در نظر نگیر بلکه ببین از چه کسی ان را گرفته ای!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
نکته: این روزا سر در گمم!! آخر ترم ! امتحانا! کارای عملی!!! اداره!! و مهم تر از همه موضوع پایان نامه ای که هنوز مشخص نشده! همه پرپوزا لشون رو تحویل دادن! چقدر بده که کاسه چه کنم دستت باشه!! خدایا کمک!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
همیشه تو زندگیم دوست داشتم مستقل باشم خودم کارهای خودم را انجام بدهم تنهایی برم اینور اونور. و کارهایی که دیگران می گفتن یه دختر نمی تونه انجام بدهد رو خودم انجام بدم! . نمی دونم شاید چون خانواده ام همیشه می خواستن مواظب من باشن و هوامو داشته باشن من اینجوری شدم( البته اینو می دونم که همه اش به خاطر علاقه زیاد اونا بوده) وقتی دانشگاه هم در تهران قبول شدم حسابی خوشحال شدم چون خیلی ازشون دور بودم و دیگه کسی نبود که بکن نکن ، برو نرو بپوش نپوش بکنه! تهران هم شهریه که خودت باید از پس کارهای خودت بر بیایی یعنی اینقدرهمه گرفتاری دارن که کسی نمی رسه که به تو کمک کنه!و خودت باید رویای خودت باشی! وقتی چند سال تنها اونجا زندگی کنی خیلی وقتها دیگه از هیچی نمی ترسی و این نترس بودن خیلی بده من که همیشه دوست داشتم مستقل باشم زدو تو یه شهر دیگه استخدام شدم که سه ساعتی با خونمون فاصله داشت بازم خوشحال بودم چون ایندفعه می تونستم یه خونه داشته باشم و خودم خانم خونه(البته 2تا همخونه هم دارم) همه اینارو گفتم که به این برسم که گاهی وقتا دیگه از این مستقل بودن حالم به هم می خوره! خسته شدم ! خسته شدم از بس .... یعنی گاهی وقتا فکر می کنم کم آوردم... (کپسول گاز تموم شده- تعجب نکنید شهر ما هنوز گاز کشی نشده- باید 4 طبقه اونو ببرم پایین عوضش کنم! آخ! نون نداریم باید برم نونوایی... اِ ... شیر آب چیکه میکنه باید واشرشو عوض کنم! .اَ ه لامپ سوخته! .. هوا داره گرم میشه باید کولر رو سرویس کنم هوا سرد شده دریچه کولر ها رو ببندم! برم خرید!! وای بازم این سطل زباله پر شده بزارم دم در!! ا.. کیسه جارو برقی پر شده خالیش کنم!1..باید نهار فردا رو آماده کنم وگرنه از اداره میام باید نیمرو بخورم!!.. آخ مامان کجایی اون موقع هایی که پیشت بودم هیچوقت از این کارا خبر نداشتم!! هیچوقت فکر نمی کردم تو این سن و سال هم دلم برا خونمون تنگ بشه ،احساس می کنم بهترین و امن ترین جای دنیاست!! نمی دونم همه مثل من هستن یا من خیلی بابایی مامانی شدم! خلاصه دیگه زیادی مستقل بودم گاهی وقتا فکر می کنم کاش منم مثل بعضی از دوستام دست و پا چلفتی بودم ... می بینم تو زندگیشون از من موفق ترن!! فکر کنم بعدا تو زندگیم(اگه ازدواج کنم) هم این مستقل بودن مشکل ساز بسه چون همه اش می خوام خودم کارها رو انجام بدم!! نمی دونم و شاید به قول بزرگی خالق هستی از بین بنده های خودش عده ای رو انتخاب می کنه تا ان ها را اب دیده و قوی کند و این افراد در عمل باید این ابدیدگی و سختی را با تمام وجود تجربه کنند تا بتوانند رشد کنند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط یسنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زندگی پیر تر از تمامی زندگان است. همان گونه که زیبایی بود
پیش از انکه زیبا بر زمین زاده شود. و حقیقت ، حقیقت بود پیش از انکه بر زبان آید. زندگی در سکوت ما آواز می خواندو در خواب سبک ما رویا می بیند. حتی انگاه که سر خورده و پستیم زندگی تاج دار و سر بلند است. و انگاه که می گرییم زندگی زندگی به زور لبخند می زند حتی انگاه که به زنجیریم زندگی آزاد است. جبران |
| آرشیو موضوعی |
|
دلتنگی شعر های قشنگ داستانک عمومی تبریک ای خدا!!! خدا جون دوست دارم! عکس خاطره خواجه شیراز عبارات نیرو بخش از دولت عشق روز نوشت ها.. |
|
RSS
|