تبليغاتX
خدا را جا به دلهای شکسته است...
کاری ندارم جز آنکه زندگی کنم

 دوست تو حاجات برآورده توست.

او کشتزار توست که در آن با مهر بذر می افشانی و با سپاس درو می کنی.

او سفره تو و اجاق توست.

زیرا با گرسنگی به نزد او می آیی و برای آ رامش و صفا او را می جویی.!!!

                                                                                  جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط یسنا | 

چند روز پیش برف خیلی خوب سنگین و با حالی امده بود. طبق معمول من ذوق

مرگ شدمچون تو شهری که من بزرگ شدم گرمسیری بود و برف نمی بارید

یعنی تا قبل از اینکه من دانشگاه قبولا شم و به تهران برم اصلاُ برف ندیده بودم

(به عبارتی در این مورد رسماُ ندید بدید بودم!!!الان که به خاطر کارم تو این شهر

زندگی میکنم یه شهر کوهستانی و برف ریزه! حسابی کیف می کنم مخصوصا

امسالکه آسمان حسابی سنگ تمام گذاشت و رو سفیدمان کرد!!!

خلاصه می گفتم:خلاصه برف باریدو بارید. منم ظهر که از سر کار امدم اولش که از

محل کارم تا خونه را پیاده امدیم منو هم خانه ام(آخه من به خاطر محل کارم پیش

خانواده ام زندگی نمی کنم!)بعدش هم دوربینم رو برداشتم و رفتیم بالای پشت

بام !اخ چه برفی می امد. کلی عکس گرفتم و آدم برفی درست کردم و ۱۲ تا آدم

برفی کوچیک با چشمهای لوبیایی!! خلاصه برف ایستاد .منم سوپرمن بازی در اوردم

و رفتم جلوی اپارتمان رو برف روبی کردماز اون جایی که بیل نداشتیم با خاک انداز

افتادم به جونش!! بعدش هم امدم پشت بام بالای آپارتمان خودمونو تمیز کردم!

(از کت کول افتادم)هیچی ! بعدش آسمون نامردی نکردو دوباره بارید و باریدو بارید..

تمام زحمات من رو به باد رفت! و همه جا رو رو سفید کرد!! من موندم و بدن کوفته!!

تا صبح از درد پا نالیدن!!!

صبح با صدای هم خونه ام که می گفت : مرد خونه پا شو واحد های دیگه دارند

جلوی خانه شون رو پاک می کنن پاشو!! هیچی منم بعد از خوردن صبحانه وسایل

عملگی رو برداشتم و حرص می خوردم از دست مرد های بلوکمون که یکی ازشون

غیرت نداشت بره برنامه رو پاک کنه! (از آدمهای بی تفاوت نسبت به محیط

اطرافشون لجم می گیره مثل مردهای همسایه) بعدش دیدم خیلی دلم می خواد

بازم برف بازی کنم این دفعه با پسرهای مجتمع که اومده بودن برف بازی اول

یه کم خجالت می کشیدن باهام بازی کنن تو چشماشون می دیدم که دختره

گنده اومده برف بازی ! ولی کم کم باهام اخت شدن و حسابی همدیگه رو زدیم

بابا مامانشونو پشت پنجره می دیدم که تو چشاشون می خوندم که : خجالت

نمی کشه ۱ ولی مهم نبود ! مهم این بود که من از ته دل مثل بچه ها شاد

بودم و می خندیدم!!!! ( یه نکته دیگه اینکه فهمیدم اینایی که بیل می زنن و کارگری

می کنن چه کار سختی انجام می دن!)

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط یسنا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زندگی پیر تر از تمامی زندگان است. همان گونه که زیبایی بود
پیش از انکه زیبا بر زمین زاده شود. و حقیقت ، حقیقت بود
پیش از انکه بر زبان آید. زندگی در سکوت ما آواز می خواندو در خواب سبک ما
رویا می بیند. حتی انگاه که سر خورده و پستیم زندگی
تاج دار و سر بلند است. و انگاه که می گرییم زندگی
زندگی به زور لبخند می زند حتی انگاه که به زنجیریم
زندگی آزاد است.
جبران

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آرشیو موضوعی
دلتنگی
شعر های قشنگ
داستانک
عمومی
تبریک
ای خدا!!!
خدا جون دوست دارم!
عکس
خاطره
خواجه شیراز
عبارات نیرو بخش
از دولت عشق
روز نوشت ها..
پیوندها
آدمک باران
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش
دلها بیاد خدا آرام می گیرد
بی دغدغه با من باش
طنز نوشت های یک سفیر
آشفتگی ها
همکنون
یه مرد امیدوار
پاپیروس
گارد جاویدان
دچار یعنی عاشقی
تنها در افریقا
من عاشقم
ما مال همیم!
حال دل با تو گفتنم هوس است
وبلاگ شلم شوربا
پشه در سرزمین عجائب
صدای بلند
بلاگ نوشت
توکا نیستانی
ماهی سیاه کوچولو
شا باجی خانوم
اریک
شبنم شب
خاطرات یک زن شوهر مرده
شبی که فروخته شدم
فکار
حجاب
پنج
نجف زاده
شبهای یب ستاره من
پلنگ صورتی
... جای من خالی
عشق یعنی خدا
عکس نوشت
چهار ستون عشق
حرف آلود
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM